پیام خراسان - مشهد- در روزی که مشهد در ازدحام جمعیت و گرما غرق بود، تلاش بیوقفه خبرنگاران، عکاسان و فیلمبرداران خبرگزاری مهر، روایت حماسه ۱۸ تیر را از دل میدان به صفحه رسانه رساند.
خبرگزاری مهر، گروه استان ها- فاطمه سعادتیان نیک: بعضی روزها را آدم نه با ساعت، نه با تقویم و نه حتی با خبرهای رسمی به خاطر میسپارد؛ بعضی روزها با یک حس ماندگار در ذهن میمانند. با فشاری سنگین که روی شانهها جا خوش کرده، با صدای ممتد و کلافهکننده بوق خودروها در ترافیکهای بیپایان، با پیامهایی که مثل رگبار پشت سر هم روی صفحه گوشی میآیند و با مردمی که انگار همگی در یک زمان واحد و برای یک مقصد مشترک به حرکت درآمدهاند. برای من، روز مراسم تشییع پیکر مطهر رهبر شهید، از همین جنس روزها بود؛ پنجشنبهای داغ در هجدهم تیرماه که اگرچه خودم نتوانستم در صفوف فشرده و اقیانوس جمعیت خیابان امام رضا(ع) مشهد حضور فیزیکی داشته باشم، اما از همان لحظهای که پایم را از خانه بیرون گذاشتم، خودم را در دل و جان آن واقعه عظیم و تاریخی احساس میکردم.
من آن روز نه به عنوان یک زائر آمده بودم، نه فقط به عنوان یک تماشاگر ساده و نه حتی صرفا یک خبرنگار آزاد در میدان که تنها دغدغهاش نوشتن چند خط گزارش باشد. مسئولیت من از جنس دیگری بود؛ یک مسئولیت سنگین، نفسگیر و پر از اضطرابهای پنهان. من باید هرطور شده خودم را به محل کارم میرساندم تا به عنوان مدیر رسانهای، مدیر هماهنگی خبرنگاران، عکاسان و فیلمبرداران، از ثانیههای اول این حماسه، جریان اخبار، عکسها و فیلمهای همکارانم را مدیریت، تنظیم و منتشر کنم. در چنین روز بزرگی، ثانیهها حکم طلا را دارند. چند دقیقه دیر رسیدن و چند لحظه غفلت، فقط یک تاخیر ساده نیست؛ بلکه یعنی از دست رفتن یک قاب ماندگار، عقب افتادن یک تیتر حساس، یا جا ماندن از موج نخست روایتی که کل دنیا چشم به آن دوخته بود. همین حس سنگین رسالت، اضطراب مسیر را در جانم صدچندان میکرد.

از همان نخستین لحظات صبح پنجشنبه ۱۸ تیرماه، شهر مشهد حال و هوای همیشگی را نداشت. از همان سپیدهدم میشد فهمید که امروز با تمام روزهای سال فرق دارد. خیابانها زودتر از همیشه بیدار شده بودند، اما این بیداری شبیه شتاب روزمره همیشگی نبود؛ نوعی سنگینی توام با وقار، تراکمی عجیب و شوری غیرقابلتوصیف در جریان بود. هرچه جلوتر میرفتم، خطوط مترو فشردهتر میشد و اتوبوسها لبریز از جمعیت بودند. ترافیک سنگین، تمام شریانهای منتهی به مرکز شهر و خیابان امام رضا(ع) را قفل کرده بود. نه میشد با ماشین شخصی راه به جایی برد، نه امیدی به تاکسیهای اینترنتی بود. هر مسیری که انتخاب میکردم به سدی از جمعیت یا مسدودیت پلیس راهور برمیخورد. در آن لحظات، در حالی که عقربههای ساعت بیرحمانه جلو میرفتند، من در میان زمین و آسمان معلق بودم؛ اسیر در ترافیکی عجیب و در بند شلوغی بیسابقهای که مشهد به خود میدید.
هزاران مشکل و مانع جلوی پایم بود، اما یک نیروی درونی مدام ناخودآگاهم را تکان میداد که «باید برسی، تو باید پشتیبان بچههایی باشی که در وسط این معرکه زیر آفتاب سوزان میسوزند.»
دقیقا در همان دقایق که در ترافیک دستوپا میزدم، جنگ فرسایشی من پشت گوشی تلفن همراه آغاز شده بود. برای اینکه بتوانیم عظمت این حضور میلیونی زائران رضوی و مردم مشهد را به تصویر بکشیم، نیاز به نماهای باز داشتیم. بهترین و تنها راه، استقرار عکاسان و فیلمبردارانم روی پشتبام هتلها و ساختمانهای مرتفع حاشیه خیابان امام رضا بود. گوشی را روی گوشم چسبانده بودم و در میان بوق ممتد خودروها و سر و صدای جمعیت، مدام شماره میگرفتم. با مدیران هتلها، با مسئولان حراست، با هماهنگکنندههای دستگاههای مختلف تماس میگرفتم. اما دریغ؛ در آن بلبشوی عظیم و شلوغی بی حد و حصر، هماهنگی کار سادهای نبود. خیلی از مسئولان مرتبط اصلا پاسخگو نبودند. بوقهای آزاد تلفن که یکی پس از دیگری به بنبست میخوردند یا بوق اشغال میزدند، مانند تازیانهای بر اعصابم فرود میآمدند. در دلم غوغایی بود. با خود میگفتم اگر نتوانم این هماهنگی را انجام دهم، همکارانم قابهای طلایی امروز را از دست خواهند داد و این یعنی شکست در انجام وظیفه و رسالتم. این احساس که مسئولان مربوطه اهمیت زمان را درک نمیکنند و در دسترس نیستند، خشم و نگرانی عمیقی در دلم ایجاد کرده بود، اما نباید ناامید میشدم؛ باید با تکتک رابطها و آشناها تماس میگرفتم تا بالاخره راهی برای ورود بچهها به ارتفاع باز شود.

در این میان، همکاران مستقر در خیابان امام رضا(ع) مدام تماس می گرفتند و پیگیر بودند که آیا هماهنگی ها انجام شده است یا نه. من هم در میان رفت وآمدها و تماس های پیاپی، چنان نفس نفس می زدم که خستگی و فشار کار از لحن صدایم کاملا پیدا بود. همان لحظه، یکی از عکاسانم از آن طرف خط با لحنی آرام و نگران گفت: نفسی تازه بگیرید.
از طرف دیگر، هرچه آفتاب بالا و بالاتر میرفت، داغی هجدهم تیرماه بیشتر روی تن شهر اثر میگذاشت. دمای هوا به شدت بالا رفته بود و آسفالت خیابان امام رضا مثل کوره میسوخت. در تمام طول مسیر و بعد از آن در اتاق خبر، تصویری که مدام جلوی چشمانم رژه میرفت و قلبم را به درد میآورد، تصویر همکاران خبرنگار و عکاس بود. آنها از نخستین ساعات بامداد، پیش از آنکه آفتاب جان بگیرد، با تجهیزات سنگین، دوربینها و پایهها راهی خیابانها شده بودند. تصویر آنها که زیر شلاق آفتاب تموز مشهد، در میان موج بیانتهای جمعیت، از اینسو به آنسو میدویدند تا صدای زائران دلشکسته و مردم وفادار را ضبط کنند، رهایم نمیکرد. آنها تا غروب آفتاب بدون هیچ استراحتی در خیابانها ماندند؛ بدون سایهبان، بدون لحظهای خنکای باد، در حالی که صورتهایشان از شدت گرما و آفتابسوختگی سرخ شده بود و لبهایشان از تشنگی ترک برداشته بود. هر بار که به یاد سختی کار آنها زیر آن آفتاب سوزان میافتادم، غمی سنگین گلویم را میفشرد؛ اما در عین حال، به داشتن چنین تیمی که تعهد و رسالت خبری را فراتر از جان و آسایش خود میدانستند، افتخار میکردم. آنها ایستاده بودند تا حماسه عظیم تشییع رهبر شهید در تاریخ ثبت شود و من هم باید پشت جبهه، برای آنها سنگ تمام میگذاشتم.
وقتی سرانجام با هزاران سختی و پیگیری و پیادهروی طولانی خودم را به اتاق کارم رساندم، انگار وارد مرحله دیگری از جنگ شده بودم. خیس عرق بودم، اما وقت برای نفس تازه کردن نبود. سیستمها را روشن کردم و ارتباط با بچههای میدان برقرار شد. قابها و فیلمها یکییکی آماده ارسال میشدند، اما مشکل بزرگتر و جانفرساتری خودنمایی کرد: سرعت اینترنت به شدت افت کرده بود. به دلیل تجمع بیسابقه مردم در محدوده حرم مطهر و خیابان امام رضا، شبکههای موبایل کاملا اشباع شده بودند. پهنای باند به صفر نزدیک شده بود. فایلهای تصویری سنگین، فیلمهای باکیفیت و گزارشهای ویدیویی همکارانم پشت سد ضعیف اینترنت گیر کرده بودند.

تماشای خط پیشرفت بارگذاری فایلها که هر چند دقیقه یکبار متوقف میشد و ارور میداد، شکنجه روحی محض بود. ثانیهها به سرعت میگذشتند و رسانههای رقیب و شبکههای مختلف در حال انتشار اخبار بودند. من در مقام مدیر خبرگزاری، با دیدن دایرههای چرخان لودینگ تلگرام و پنل خبرگزاری، تا مرز جنون میرفتم. این کندی وحشتناک اینترنت، نگرانی بزرگی را در دلم زنده میکرد: اینکه نکند زحمات بچههایی که زیر آفتاب سوزان پوست انداختهاند به هدر برود؟ نکند ما به عنوان خبرگزاری مهر از وظیفه دینی، ملی و رسانهای خود در قبال این حماسه عقب بمانیم؟ نکند نتوانیم این شور عاشورایی زائران رضوی را بهموقع به دنیا مخابره کنیم؟ بارها سرم را میان دستانم گرفتم و با التماس به مانیتور خیره شدم، گویی با نگاه کردن میتوانستم سرعت بایتهای اطلاعات را بیشتر کنم. هر طور که بود، با ترفندهای مختلف، با پروکسیها، با تقسیم فایلها به بخشهای کوچکتر و با سماجت بیحدومرز، تلاش کردیم خط ارتباطی را زنده نگه داریم.
در میانه این همه هیاهوی فنی و اداری، وقتی به خروجیهای موفقی که روی خروجی سایت میفرستادیم نگاه میکردم، شور و هیجان جاری در تصاویر مرا با خود میبرد. اگرچه خودم در میان آن کارناوال غم و افتخار نبودم، اما روایتهای همکارانم روح مرا به آنجا میکشاند. من تصاویر زائرانی را میدیدم که از فرسخها دورتر، پاکستان و افغانستان، عراق، کرمان و کرمانشاه و سیستان، خود را به پابوس امام رئوف رسانده بودند تا در کنار مجاوران مشهدی، در مراسم تشییع پیکر مطهر قائد شهیدشان حضور داشته باشند. یکی آب خنک دست مردم میداد و التماس دعا برای مادر بیمارش میکرد، یکی فضا را معطر به بوی حرم میکرد، یکی پرچم سرخ به دست داشت و دیگری با چشمان بارانی به تصویر رهبر شهید خیره شده بود.

اینها تصاویر خامی بود که بچههای عکاس من با خون دل و در میان آن فشار جمعیت ثبت کرده بودند و من، با هر زحمتی که بود، این حس و حال متبلور در عکسها را در قالب کلمات و خبرها به جهان مخابره میکردم. کار ما در آن روز، فراتر از یک وظیفه سازمانی بود؛ یک جهاد رسانهای بود. هر فیلم کوتاهی که بالاخره آپلود میشد، هر گزارش تصویری که روی خروجی خبرگزاری مهر خراسان رضوی قرار میگرفت، مثل یک پیروزی بزرگ در یک نبرد نابرابر بود. ما با چنگ و دندان، با گوشیهای داغشده، با اینترنت جانبهلبکننده و با هماهنگیهای ناممکن، کار را پیش بردیم.
وقتی خورشید آن پنجشنبه طولانی و سوزان، سرانجام در افق مشهد غروب کرد و نور سرخرنگش را روی گنبد طلایی امام رضا پاشید، خیابان امام رضا رفتهرفته خلوت شد. زائران و مجاوران برای اقامه نماز به سمت حرم رفتند، همکاران من هم، با دوربینهای خالی از باتری و پر از قابهای تاریخی، با پاهای تاولزده و پوستهای سوخته از آفتاب، یکییکی برگشتند و چند نفری مستقر شدند برای مراسم حرم مطهر رضوی، وقتی چهرههای خسته اما راضیشان را تجسم می کردم، تمام آن استرسهای ترافیک صبح، تماسهای بیپاسخ هتلها، خشم ناشی از عدم همکاری برخی مسئولان و جنگ اعصاب با اینترنت کند از تنم بیرون رفت.
اگرچه من آن روز در پیادهروهای خیابان امام رضا قدم نزدم، اگرچه شربت و گلاب نگرفتم و در مراسم تشییع رهبر شهید انقلاب همراه با جمعیت شانه به شانه نبودم، اما خوب میدانم که روایتی که امروز در تاریخ ثبت شد، حاصل تپشهای قلب من و همکارانم پشت سیستمهای خبرگزاری بود. سهم من از آن روز بزرگ، مدیریت این اضطراب شیرین بود؛ ایستادن پای کار برای اینکه نگذارم حتی یک فریم از وفاداری این مردم، از یادها برود. پنجشنبه ۱۸ تیرماه تمام شد، اما خاطره آن تلاش دستهجمعی، آن وفاداری در گرما، و آن پیکار رسانهای برای همیشه در شناسنامه کاری ما در خبرگزاری مهر خراسان رضوی حک شد؛ سندی بر این مدعا که در روزهای بزرگ تاریخی، هر کس هر جا که ایستاده است، اگر دلش با مردم و رسالتش باشد، در متن همان حماسه زندگی میکند.