دوشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۵
اجتماعی

علیرضا در کفن آمد؛ همان‌طور که قول داده بود!

علیرضا در کفن آمد؛ همان‌طور که قول داده بود!
پیام خراسان - فارس/ فاطمه اجلی، همسر شهید علیرضا صحبتلو، از خاطرات زندگی مشترک، آخرین روزهای حضور همسرش در کنار خانواده، شهادت او در حسینیه اعظم و دلتنگی‌هایی می‌گوید که پس ...
  بزرگنمايي:

پیام خراسان - فارس / فاطمه اجلی، همسر شهید علیرضا صحبتلو، از خاطرات زندگی مشترک، آخرین روزهای حضور همسرش در کنار خانواده، شهادت او در حسینیه اعظم و دلتنگی‌هایی می‌گوید که پس از گذشت هفت ماه، نه‌تنها کمتر نشده، بلکه هر روز پررنگ‌تر می‌شود.
بعضی دلتنگی‌ها را نمی‌توان با گذشت زمان اندازه گرفت؛ دلتنگی زنی که هنوز خاطرات زندگی مشترکش را مرور می‌کند، از لحظه‌ای می‌گوید که دست همسرش را گرفت و برای نخستین بار وارد بین‌الحرمین شد و از مردی که دو روز پس از شهادتش، پسرش به دنیا آمد؛ پسری که پدرش پیش از تولد، نامش را انتخاب کرده بود و برای روزهای بزرگ شدنش رؤیا داشت.
فاطمه اجلی، همسر شهید علیرضا صحبتلو، پس از گذشت هفت ماه از شهادت همسرش، هنوز با خاطرات روزهای کوتاه زندگی مشترکشان زندگی می‌کند؛ از آشنایی و ازدواج تا روزهایی که در انتظار تولد فرزندشان بودند و سرانجام، روزی که خبر شهادت علیرضا، زندگی او را برای همیشه تغییر داد.
از نخستین دیدار تا رؤیای یک زندگی مشترک
۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۲، روزی بود که علیرضا صحبتلو برای خواستگاری به خانه فاطمه اجلی رفت. فاطمه می‌گوید در نخستین نگاه، احساس کرد با فردی روبه‌رو شده که می‌تواند همان انتخابی باشد که در ذهنش داشته است.
علیرضا در ابتدای گفت‌وگو، مثل عادتی که در انجام کارهای کوچک و بزرگ داشت، با نام خدا شروع کرد و خودش را معرفی کرد؛ مهندس برق بود، در حسینیه اعظم فعالیت می‌کرد و گاهی نیز به‌صورت داوطلبانه در هلال‌احمر حضور داشت.
فاطمه از همان جلسه نخست متوجه روحیه مذهبی او شد، اما وقتی علیرضا به‌درستی حدس زد که او درباره میزان مذهبی بودنش در ذهن خود پرسشی دارد، توضیح داد که در زندگی‌اش به تعادل اعتقاد دارد.این آشنایی به ازدواج انجامید و زندگی مشترکشان در خانه‌ای ۶۰ متری آغاز شد؛ زندگی‌ای که به گفته فاطمه، با مهربانی و آرامش همراه بود.
او درباره اخلاق همسرش می‌گوید: «یک بار هم نشد که با من تندی کند یا صدایش را بالا ببرد. از اخلاق و رفتارش خیلی راضی بودم.»به گفته فاطمه، علیرضا به دنیا و دارایی‌های مادی وابستگی چندانی نداشت. گاهی کنار او روی مبل می‌نشست و می‌گفت که همین گوشه خانه و آرامشی که در کنار هم دارند، برایش کافی است.
مردی که آرامش دیگران را به خودش ترجیح می‌داد
تصویری که فاطمه از همسرش به یاد دارد، تنها به زندگی خانوادگی محدود نمی‌شود. علیرضا برای کمک به دیگران پیش‌قدم بود؛ حتی زمانی که خودش امکانات کافی نداشت.
او از کمک‌های همسرش به خانواده‌های شهدا یاد می‌کند؛ از جمله همراهی با مادر سه شهید، محمدعلی، رحیم و کریم جوادی، در انجام برخی کارهای روزمره و رسیدگی به نیازهای او.فاطمه می‌گوید علیرضا اگر می‌فهمید کسی به کمک مالی نیاز دارد، تلاش می‌کرد هر طور شده مشکلش را برطرف کند؛ حتی اگر مجبور می‌شد از دیگری قرض بگیرد.
به روایت همسرش، فعالیت در حسینیه، خواندن قرآن و مداحی از بخش‌های همیشگی زندگی علیرضا بود. او به امام حسین(ع) ارادت داشت و باور داشت که خدمت به مردم و ایستادن در مسیر اعتقاداتش، بخشی از مسئولیت زندگی اوست.فاطمه می‌گوید همسرش بارها از علاقه‌اش به شهادت صحبت کرده بود، اما آن را نیازمند لیاقت می‌دانست. علیرضا در عین حال، نسبت به خانواده و فرزند در راهش احساس مسئولیت می‌کرد و همسرش بارها از او خواسته بود با توجه به نزدیک بودن زمان تولد فرزندشان، بیشتر مراقب خودش باشد.
محمدعلی؛ پسری که پدرش نامش را انتخاب کرده بود
خبر بارداری فاطمه، یکی از شیرین‌ترین خاطرات زندگی مشترکشان بود. آن‌ها هنوز برای بچه‌دار شدن آمادگی کامل نداشتند، اما وقتی نتیجه آزمایش مثبت شد، علیرضا بسیار خوشحال شد.
فاطمه می‌گوید همسرش از همان ابتدا اطمینان داشت فرزندشان پسر است و حتی پیش از مشخص شدن جنسیت، برای او نام انتخاب کرده بود.
قرار بود نام پسرشان محمد فواد باشد؛ محمد را علیرضا انتخاب کرده بود و فواد را فاطمه. با این حال، علیرضا تأکید داشت که در روزهای نخست، فرزندشان را محمد صدا کنند.پیش از تولد، نگرانی دیگری نیز برای این زوج به وجود آمد. در یکی از سونوگرافی‌های ماه‌های پایانی بارداری، احتمال کوتاه‌تر بودن یکی از پاهای جنین مطرح شد.
فاطمه با نگرانی موضوع را با همسرش در میان گذاشت و آن دو برای بررسی بیشتر به پزشک مراجعه کردند.علیرضا که روزه بود و هنوز افطار نکرده بود، در تمام مسیر تلاش می‌کرد به همسرش آرامش بدهد. وقتی پزشک پس از بررسی اعلام کرد که وضعیت فرزندشان خوب است، علیرضا سجده شکر به‌جا آورد.فاطمه می‌گوید آن شب، پس از برطرف شدن نگرانی‌شان، با خوشحالی به خانه برگشتند؛ شبی که تصور می‌کردند روزهای آینده را در کنار فرزندشان خواهند گذراند.
آخرین شیفت؛ وقتی علیرضا تصمیم گرفت بماند
روزهای پایانی بارداری فاطمه با شرایط جنگی و حملات موشکی همراه شده بود. او می‌گوید در یکی از حملات، هنگام حضور در خانه مادرش، همسرش را صدا زد تا از خواب بیدار شود.
علیرضا پس از بیدار شدن، قرآن خواند و از اطرافیان خواست نگران نباشند.به گفته فاطمه، علیرضا در آن روزها بارها از احساس مسئولیت خود در قبال مردم حرف زده بود. او معتقد بود اگر دیگران برای دفاع از کشور و کمک به مردم در میدان حضور پیدا کرده‌اند، خودش نیز نباید کنار بماند.با وجود اینکه فاطمه تنها چند روز تا زایمان فاصله داشت، علیرضا تصمیم گرفت در حسینیه بماند و شیفت یکی از همکارانش را پوشش دهد تا او بتواند استراحت کند. فاطمه می‌گوید همسرش علت واقعی ماندنش را به او نگفته بود؛ چراکه می‌دانست خانواده با این تصمیم موافقت نخواهند کرد.
آن شب، فاطمه به خانه مادرش رفت و از شدت حمله‌ای که به حسینیه صورت گرفت، خبر نداشت. صبح روز بعد، پیامی درباره حمله به حسینیه دریافت کرد و نگران همسرش شد.او می‌گوید ابتدا به او گفته بودند علیرضا آسیب جدی ندیده است، اما هرچه زمان می‌گذشت، خبری از او به دست نمی‌آمد. خانواده و دوستان برای پیدا کردنش تلاش می‌کردند و فاطمه، که در آستانه زایمان بود، همچنان امیدوار بود همسرش را دوباره ببیند.
سرانجام، پس از ساعت‌ها انتظار و بی‌خبری، خبر شهادت علیرضا به او رسید؛ خبری که به گفته فاطمه، تا مدت‌ها نمی‌توانست آن را باور کند.او در آن لحظات تنها یک خواسته داشت؛ اینکه همسرش زنده بماند و به خانه برگردد، حتی اگر با جراحت و آسیب همراه باشد. اما این انتظار به دیدار دوباره‌ای انجامید که دیگر بازگشتی در پی نداشت.
دو روز پس از شهادت پدر، محمدعلی به دنیا آمد
فاطمه در روز شهادت همسرش به دلیل شرایط جسمی و نزدیک بودن زمان زایمان، به بیمارستان منتقل شد. فشار روحی و وضعیت جسمانی او باعث شد روند زایمان نیز با نگرانی همراه باشد.
دو روز پس از شهادت علیرضا صحبتلو، محمدعلی به دنیا آمد؛ پسری که پدرش هرگز فرصت در آغوش گرفتن او را پیدا نکرد.فاطمه می‌گوید علیرضا همیشه برای پسرش رؤیاهایی داشت؛ از بزرگ کردن او گرفته تا گردش‌های پدر و پسری. بارها با شوخی به همسرش گفته بود که پس از تولد محمدعلی، آن دو با هم بیرون خواهند رفت و او ممکن است به این رابطه پدر و پسری حسادت کند.
اکنون محمدعلی در حالی بزرگ می‌شود که مادرش باید روزی برایش از پدری بگوید که پیش از تولدش، نامش را انتخاب کرده و برای آمدنش لحظه‌شماری می‌کرد.فاطمه می‌گوید وقتی پسرش بزرگ شود، از مهربانی، ایمان، روحیه فداکاری و علاقه پدرش به امام حسین(ع) برای او خواهد گفت؛ از مردی که به باور او، زندگی‌اش را برای کمک به دیگران معنا می‌کرد.
دلتنگی‌ای که با گذشت هفت ماه کمتر نشده است
با گذشت هفت ماه از شهادت علیرضا، فاطمه می‌گوید دلتنگی نه‌تنها کمتر نشده، بلکه هر روز بیشتر احساس می‌شود. خاطرات مشترکشان همچنان در ذهن او زنده‌اند؛ به‌ویژه سفر اربعین سال ۱۴۰۴ که برای نخستین بار همراه همسرش به کربلا رفت.
او آن روز را با جزئیاتی به یاد می‌آورد که برای همیشه در ذهنش مانده است. هنگام ورود به بین‌الحرمین، علیرضا از او خواست چشم‌هایش را ببندد. سپس دستش را گرفت و او را به میان بین‌الحرمین برد. وقتی به مقصد رسیدند، از او خواست چشم‌هایش را باز کند تا نخستین تصویر آن مکان مقدس، برای همیشه در خاطرش بماند.
فاطمه می‌گوید هر بار که زیارت عاشورا می‌خواند یا چشم‌هایش را می‌بندد، آن صحنه را به یاد می‌آورد؛ لحظه‌ای که در کنار همسرش، برای نخستین بار بین‌الحرمین را دید.فاطمه می‌گوید خاطرات همسرش در لحظه‌های روزمره نیز همراه اوست؛ در مراقبت از محمدعلی، در مرور روزهای زندگی مشترک و در یادآوری مردی که به گفته او، همیشه تلاش می‌کرد آرامش را به دیگران هدیه دهد.
«فاطمه، بیدار شدی؟»؛ روایت یک خواب
فاطمه از خوابی می‌گوید که حدود ۱۰ تا ۱۲ روز پس از زایمان تجربه کرد.آن شب، ساعت دو بامداد، زنگ تلفنش را برای ساعت چهار تنظیم کرده بود تا بیدار شود و به محمدعلی شیر بدهد.
پیش از خواب به علیرضا گفته بود: «علیرضا، حواست به ما باشه؛ من خوابم می‌بره، تو حواست به محمدعلی و من باشه.»او می‌گوید ساعت سه و پنجاه‌وپنج دقیقه، پیش از آنکه زنگ تلفن به صدا دربیاید، خودبه‌خود بیدار شد. در همان لحظه، علیرضا را دید که بالای سرشان نشسته بود؛ با همان لباس‌هایی که هنگام شهادت بر تن داشت.
علیرضا از او پرسید: «فاطمه، بیدار شدی؟»فاطمه پاسخ داد: «آره.»علیرضا همین را گفت و رفت.فاطمه می‌گوید حضور همسرش را همچنان احساس می‌کند و آن لحظه برایش خاطره‌ای فراموش‌نشدنی است؛ دیداری که در آن، علیرضا را با همان لباس‌های روز شهادتش دیده بود.
فاطمه، یک سر می‌آیم و می‌روم؛ روایت آخرین دیدار
فاطمه اجلی در روزهای بستری بودنش، با وجود شرایط جسمی و نزدیک بودن زمان زایمان، نمی‌خواست در مراسم همسرش حضور نداشته باشد. او می‌گوید با رضایت شخصی و اجازه پزشک، برای دو ساعت از بیمارستان مرخص شد تا در مسجد و مراسم همسرش شرکت کند.دو ساعت بعد، دوباره به بیمارستان برگشت؛ اما پیکر همسرش را برای آخرین دیدار به بیمارستان آورده بودند.
او از آن لحظه با بغض یاد می‌کند و می‌گوید: «همه می‌گفتند خوش به حالت که توانستی همسرت را ببینی؛ اما علیرضا به من قول داده بود. گفته بود فاطمه، حتی اگر شیفت هلال‌احمر باشم، وقتی بچه‌مان به دنیا بیاید می‌آیم. گفته بود یک سر می‌آیم، تو را می‌بینم و می‌روم. همین اتفاق هم افتاد؛ او را در کفن دیدم و بعد رفت.»روز تشییع پیکر شهید علیرضا صحبتلو، فاطمه همچنان در بیمارستان بستری بود. محمدعلی نیز دو روز پس از شهادت پدرش به دنیا آمد؛ پسری که پدرش برای آمدنش لحظه‌شماری می‌کرد، اما فرصت در آغوش گرفتنش را نیافت.
محمدعلی راه پدرش را ادامه می‌دهد
فاطمه برای آینده پسرش آرزوهای بسیاری دارد، اما مهم‌تر از همه می‌خواهد محمدعلی پدرش را از خلال خاطرات واقعی زندگی او بشناسد؛ از مهربانی، ایمان، دستگیری از نیازمندان و مسئولیت‌پذیری‌اش.
او معتقد است پسرش باید بداند پدرش برای چه ارزش‌هایی زندگی کرد و چرا در روزی که می‌توانست در کنار خانواده باشد، تصمیم گرفت در محل خدمتش بماند.همسر شهید علیرضا صحبتلو در پایان، با تأکید بر ایستادگی مردم ایران در برابر دشمنان، می‌گوید خانواده‌های شهدا با وجود داغ سنگینی که بر دوش دارند، همچنان به راه و آرمان عزیزانشان وفادارند.هفت ماه گذشته است، اما برای فاطمه، علیرضا همچنان در خاطرات زنده است؛ در نخستین دیدار، در دست‌هایی که او را به بین‌الحرمین بردند، در نامی که برای پسرشان انتخاب کرد و در قصه‌هایی که روزی برای محمدعلی روایت خواهد کرد.قصه پدری که پسرش فرصت دیدنش را پیدا نکرد، اما قرار است تمام عمر، او را از زبان مادرش بشناسد.


نظرات شما