پیام خراسان - فائضه غفارحدادی در روایتی از آغاز مسیر نویسندگی خود، به تجربههای متفاوت و چالشبرانگیز سالهای نخست حضورش در محافل ادبی میپردازد؛ تجربهای که با عبور از کلاسهای پرهزینه، اما بیگانه با دغدغههای بومی، در نهایت به بستری امیدبخش و همافزا به نام «بانوی فرهنگ» ختم شد.
فائضه غفارحدادی در روایتی از آغاز مسیر نویسندگی خود، به تجربههای متفاوت و چالشبرانگیز سالهای نخست حضورش در محافل ادبی میپردازد؛ تجربهای که با عبور از کلاسهای پرهزینه، اما بیگانه با دغدغههای بومی، در نهایت به بستری امیدبخش و همافزا به نام «بانوی فرهنگ» ختم شد.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری صداوسیما ، در همین زمینه، خانم غفارحدادی در یادداشتی، نقطه عطف این مسیر و چگونگی شکلگیری این جریان را اینگونه روایت کرده است:
به گمانم سال ۹۷ بود و من تازه کتاب «پنجشنبه فیروزهای» سارا عرفانی را خوانده بودم. قبلش او را نمیشناختم و حتی صفحهاش را هم نداشتم. وقتی که میخواستم یادداشتم درباره کتابش را در صفحه خودم منتشر کنم، گشتم و صفحهاش را پیدا کردم تا تگش کنم. همانجا بود که اطلاعیه یک کلاس عناصر داستان در فرهنگسرای انقلاب به چشمم خورد. استادش خودِ عرفانی بود. فرهنگسرای انقلاب نزدیک خانهمان بود. به سرم زد بروم و سر و گوشی به آب بدهم.
همان چند جلسهای که رفتم کیف دنیا را کردم. چقدر راحت میشد بین آنها که داستانهای هم را میفهمیدیم از داستان حرف زد و از دغدغه و رسالتِ امیدافزایی و گرهگشایی داستان گفت. از اینکه قرار نیست حال خواننده را بد کنیم و سیاهیهایی که نمیبیند را هم بگردیم و بکنیم توی چشمش. قرار است دست خواننده را بگیریم و از مشکلات بیرونش ببریم. نقاط روشن را از جاهای مختلف جمع کنیم و بچینیم جلوی چشمش؛ که غیرمستقیم به فکر کردن وادارش کنیم و به تصمیمهای درست برسانیمش.
هستهی «بانوی فرهنگ» در همان فرهنگسرای انقلاب شکل گرفته بود. با بودجه صفر! و چند سالی با همان بودجه صفر ادامه داد. چه سختیهایی که برای برگزاری یک نشست و دعوت از یک استاد نمیکشید. از جیب خرج میکرد و آوردهاش فقط جفت چشمهای مادران و دخترانی بود که از شعف برق میافتادند؛ وقتی که در نشستها و کارگاهها شرکت میکردند و میتوانستند بچههایشان را هم بیاورند و بابت دغدغههایشان مسخره نمیشدند و در اقلیت نمیماندند و از دیدن هم روحیه و انرژی میگرفتند؛ و خدا، خدای حرکت و استقامت است. اگر ببیند کاری شروع شده و از سختیها نمیترسد، او هم برکتش را بر آن کار نازل میکند. این شد که نرمنرم نهال بانوی فرهنگ ریشه داد و جوانه زد و قد کشید و هنوز هم البته تا درختی تناور شدن راه زیاد و سختیهای متعددی به انتظارش نشسته؛ که قطاری که در حرکت نباشد را سنگ نمیزنند.
این روزها افتخار این را دارم که با هنرجوهای بخش ناداستان بانوی فرهنگ از نزدیک سر و کار داشته باشم و وقتی استعداد و انرژی و روحیه و تلاششان را میبینم سرشار از ذوق میشوم. ذوق از اینکه تکتک اینها اگر میخواستند مسیری غیر از بانوی فرهنگ را برای رشد روایتنویسیشان انتخاب کنند یا باید در کلاسهای مریخی هضم میشدند و مثل آنها مینوشتند یا مثل من میافتادند به حرکت فردی و به سختی و پرسان پرسان و دیر به مقصد میرسیدند.
حالا بستری فراهم است پر از رشد، پر از نور و پر از فواید حرکت جمعی و همافزایی و بهرهوری؛ و این اصلاً چیز کمی نیست. چتر نجاتی است که از کلاسهای مریخی رهایت میکند و پایت را روی زمین محکمی میرساند که سبزی و طراوتت را بتوانی به اطرافت هم بگسترانی.
به امیدی سبزی و طراوت همه جهان.