دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
مقالات

کتاب «علمدار کمیل» منتشر شد

کتاب «علمدار کمیل» منتشر شد
پیام خراسان - کتاب «علمدار کمیل» به قلم مشهود گودرزی‌نژاد، مروری بر زندگی‌نامه شهید محمود ثابت‌نیا فرمانده گردان کمیل لشکر محمد رسول الله (ص)، در انتشارات ۲۷ بعثت به چاپ رسید.
  بزرگنمايي:

پیام خراسان - کتاب «علمدار کمیل» به قلم مشهود گودرزی‌نژاد، مروری بر زندگی‌نامه شهید محمود ثابت‌نیا فرمانده گردان کمیل لشکر محمد رسول الله (ص)، در انتشارات ۲۷ بعثت به چاپ رسید.

کتاب «علمدار کمیل» به قلم مشهود گودرزی‌نژاد، مروری بر زندگی‌نامه شهید محمود ثابت‌نیا فرمانده گردان کمیل لشکر محمد رسول الله (ص)، در انتشارات ۲۷ بعثت به چاپ رسید.

پیام خراسان


به گزارش خبرگزاری صدا وسیما ، نویسنده در مقدمه کتاب نوشت: در تاریخ پرفراز و نشیب جنگ هشت ساله، در میان هزاران شهید، جانباز و رزمنده‌ای که در این کارزار حماسی نقش‌آفرینی کردند، نام‌هایی هست که هرچند شاید کمتر شنیده شده‌اند، اما وزنی به بلندای آسمان دارند. شهید محمود ثابت‌نیا از جمله همین نام‌هاست؛ مردی که با سکوت، فروتنی و شجاعتش، اسوه‌ای برای تمام نسل‌ها شد، او از جمله جوانانی بود که در متن زندگی ساده و بی‌تکلف خود، راه آسمان را یافت.
محمود ثابت‌نیا در اول خرداد ۱۳۳۵ در شهر ری متولد شد. او از نخستین نیرو‌هایی بود که برای خدمت به اسلام به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست. او پس از گذراندن دوره نظامی و همزمان با تحرکات ضد انقلاب در شهر‌های غربی ایران، رهسپار پاوه شد و همراه با دیگر نیرو‌های انقلابی، توانست این شهر را از وجود مزدوران پاک کند. مسئولیت آموزش نظامی پادگان امام حسین (ع) به وی سپرده شد. هفت ماه در کردستان و یک سال هم در سرپل ذهاب، بازی‌دراز و سومار با متجاوزان بعثی جنگید.
او در عملیات والفجر مقدماتی به عنوان فرمانده گردان کمیل با معاونش علیرضا بنکدار حضور داشت و در همین عملیات به شهادت رسید. پیکر او در سال ۱۳۷۵ در تفحص پیدا شده و به زادگاهش بازگشت. عملیات والفجر مقدماتی عملیاتی بود که قبل از آغاز برای عراق لو رفته بود، اما رزمندگان اسلام در جبهه خودی این را نمی‌دانستند. به همین دلیل خیلی زود گردان‌های حاضر در عملیات در محاصره قرار گرفتند. گردان کمیل که یکی از این گردان‌ها بود و تمامی رزمندگان آن، به جز یک نفر، در همان کانال کمیل و میانه عملیات به شهادت رسیدند.
علت مقاومت گردان کمیل بعدا اینگونه عنوان شد که برای به عقب کشیدن و حفظ بقیه گردان‌ها تا نفر آخر مقاومت کردند. وقتی در منطقه فکه گردان کمیل در محاصره قرار گرفت، ثابت‌نیا و بنکدار با معدود نیرو‌هایی که سالم مانده بودند، در حالی که از شدت تشنگی لب‌های آنها خشک شده بود، به جنگ نابرابر خود با ارتش متجاوز بعث ادامه دادند و پاتک‌های متعدد تیپ‌های زرهی عراق را، در هم کوبیدند و سرانجام مظلومانه در قتلگاه فکه جنوبی به شهادت رسیدند و پیکر‌های پاکشان در منطقه باقی ماند.
به دلیل شرایطی که طی عملیات والفجر یک پیش آمد، منطقه فکه تا پایان جنگ میان ما و عراقی‌ها قرار گرفت و بازگرداندن شهدا و مجروحانی که در آنجا و در اثر تشنگی و جراحت‌هاشان به شهادت رسیدند، میسر نشد. چند روز بعد از اتمام عملیات والفجر مقدماتی و شهادت اعضای گردان کمیل، رژیم بعث عراق داخل کانال را پر کرد و شهدا در آن کانال مدفون شدند.
بخش‌هایی از این کتاب را مرور می‌کنیم:
تیر بیت المال
یکی از کار‌هایی که نام محمود را بر سر زبان‌ها انداخت، صبحگاه‌هایی بود که با نیرو‌ها انجام می‌داد. او پس از مراسم صبحگاه به نیرو‌ها ورزش می‌داد و همراه آنها به حالت دو از پادگان خارج می‌شد و به طرف قلعه‌نو (شهرری) می‌رفت. این مسیر که چندین کیلومتر بود، با پیچیدن به سمت راست جاده ادامه پیدا می‌کرد. هدف بعدی، آتشکده‌ای باستانی بود که نیرو‌ها به سمت آن می‌رفتند و از پشت زمین‌های کشاورزی با دقت دور می‌زدند و دوباره به جاده رسیده و به پادگان برمی‌گشتند. گاهی اگر برخی از نیرو‌ها کم‌کاری می‌کردند، به آنها دستور می‌داد بدوند و کنارشان شلیک می‌کرد.
محمود در امر آموزش و رزم، بسیار جدی و مقتدر بود و با هیچ‌کس شوخی نداشت. هر آموزشی را که قرار بود ارائه دهد، اول خودش انجام می‌داد و بعد، از نیرو‌ها می‌خواست آن را انجام دهند. یک بار در دوران بمباران شهر‌ها و مخصوصا بمباران تهران، یکی از میگ‌های دشمن برای بمباران پالایشگاه ری که از نقاط حساس و مهم بود، از روی پادگان توحید شیرجه زد و به طرف پالایشگاه رفت. یکی از نیرو‌های پادگان با کلت همراه خود شروع به تیراندازی به سمت هواپیما کرد تا به خیال خودش بتواند به هواپیما آسیب بزند.
محمود با دیدن این صحنه از شدت عصبانیت فریاد زد «اون داره چی‌کار می‌کنه؟ آخه با کلت، هواپیما رو می‌زنن.» و به سمت آن شخص رفت و یک ضربه به پس سر او زد و یقه‌اش را گرفت و گفت «مرد حسابی! چرا با کلت می‌زنی؟ این با سرعت مافوق صوت حرکت می‌کنه. این، پدافند می‌خواد؛ توپ می‌خواد؛ چهارلول می‌خواد.» آن شخص گفت «حالا چی شده مگه یه تیر زدیم؟» ثابت‌نیا گفت «بی‌خود کردی یه تیر زدی! تیر مال بیت الماله. تیر بیت المال رو برای چی بی‌خودی می‌زنی؟» (۶۲ و ۶۳)
بازیگر فرمانده
در اوایل سال ۱۳۶۰، جنگ که باعث به وجود آمدن ژانر جدیدی در سینما شده بود، فیلم‌ها اغلب با موضوع جبهه و جنگ و نشان دادن ایثار و شهادت ساخته می‌شد. محمود که در آن دوره در تدارک رفتن دوباره به جبهه بود، متوجه حضور عوامل فیلمبرداری یک فیلم در محله خودشان می‌شود. از روی کنجکاوی سری به آنجا می‌زند و متوجه می‌شود که عوامل در حال انتخاب بازیگر برای فیلم جدید خود هستند و از داوطلبان تست بازیگری می‌گیرند.
یکی از آنها به محض دیدن محمود، ناخودآگاه جذب تیپ و هیکل خاص او می‌شود. بلافاصله با دیدن او از محمود می‌خواهند که در فیلم آنها بازی کند. محمود پیشنهاد آنها را قبول می‌کند و عوامل شرط می‌گذارند که برای بازی در این فیلم می‌بایست ریشش را بزند. محمود به محض شنیدن این شرط می‌گوید «من ریشم رو نمی‌زنم. اگه می‌خواید، با ریشم و اگر نمی‌خواید، برم!» عوامل که همچنان محو قد و بالا و هیکل ورزیده محمود بودند از شرط خود منصرف می‌شوند و قبول می‌کنند که محمود با همان ریش، نقش یکی از سربازان دشمن را بازی کند.
از او برای این نقش، تست‌های مختلف می‌گیرند و در حین آن متوجه تخصص خاص محمود در حمل اسلحه و تیراندازی می‌شوند. در اینجا عوامل فیلم علاوه بر ظاهر او به مهارت‌های او نیز علاقه پیدا می‌کنند؛ هرچند خبر نداشتند که آقای بازیگر خود، فرمانده است. محمود در فیلم چند سکانس بیشتر نقش آفرینی نمی‌کند، اما در همان چند سکانس آنچنان تسلط و مهارت خود را به نمایش می‌گذارد که تحسین تمام عوامل را برمی‌انگیزد. پس از اتمام فیلمبرداری، محمود به خانه بازمی‌گردد و با خوشحالی می‌گوید «من تو یه فیلم جنگی بازی کردم. اگه اکران شد و من نبودم، برید ببینیدش.» (۹۱ و ۹۲)
نگران نیرو‌های گردان تا لحظه شهادت
محمود در آن میان در حالی که نگران جان تک‌تک یارانش بود، طی حرکتی شجاعانه، به وسط محاصره رفت تا همرزمانش را از آن معرکه خارج کند، اما ناگهان همزمان که با چشمان جستجوگر و نگرانش در پی راهی برای رسیدن به باقی یاران همرزمش بود، خمپاره‌ای در کنار او به زمین اصابت کرد. گرد و خاک به هوا برخاست و آسمان در یک لحظه همرنگ رمل‌های فکه شد. رزمندگانی که همراه محمود بودند، چند لحظه‌ای صبر کردند تا غبار فرو بنشیند. در این هنگام ثابت‌نیا را دیدند که از درد به خود می‌پیچد و پهلوی خود را گرفته است.
یکی از نیرو‌ها سریع خود را به او رساند و متوجه شد که لباس او خون‌آلود است. درد، تمام وجود محمود را در برگرفته بود، اما صدایی از او بلند نمی‌شد. چشمانش سیاهی رفت. لحظه شهادت یارانش پیش چشمانش بود. در همان حال نیز همچنان نگران نیرو‌های در محاصره مانده‌اش بود و غصه آنها را می‌خورد. درد تمام وجود او را فرا گرفته بود و تنها چاره‌ای که به ذهنش رسید این بود که با چفیه مشکی رنگی که همراهش بود، محل زخم خود را محکم ببندد و جلوی خونریزی‌اش را تا حدودی بگیرد.
امدادگران و تعدادی از رزمنده‌ها برای بردن او برانکارد آوردند، اما او با اشاره دست هر بار یکی از رزمندگان را نشان می‌داد و می‌گفت «اول او را ببر، بعد بیا سراغ من.» آنها از این رفتار محمود متعجب شده بودند. چرا که در همان حال که از امدادگران می‌خواست اول، بقیه را نجات دهند، خودش از شدت درد به خود می‌پیچید و خون زیادی از دست داده بود. امدادگران سریع نیرو‌های زخمی را به عقب منتقل کردند و سپس در صدد برآمدند تا محمود ثابت‌نیا را نیز منتقل کنند و پس از آن به سراغ پیکر شهدا بروند و تا جایی که امکان داشت، بتوانند آنها را نیز به عقب برگردانند، اما پس از آنکه به ثابت‌نیا می‌رسند، متوجه شدند که او به شهادت رسیده است.
او که نیروهایش را بر خود مقدم می‌دانست، پس از خون‌ریزی شدید، روح ملکوتی‌اش به آسمان پرواز کرد و در جوار معشوق حقیقی‌اش آرام گرفت. محمود تا لحظه شهادت از نیرو‌های دلاورش غافل نشد و خود نیز در این راه، عاشقانه به یاران شهیدش پیوست.
کتاب «علمدار کمیل؛ زندگی‌نامه شهید محمود ثابت‌نیا فرمانده گردان کمیل لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص)» به قلم مشهود گودرزی‌نژاد در انتشارات ۲۷ بعثت وابسته به مرکز مطالعات پژوهشی ۲۷ بعثت سپاه محمد رسول اله (ص) در ۱۹۹ صفحه در قطع رقعی به چاپ رسیده است.


نظرات شما