چهارشنبه ۱۷ تير ۱۴۰۵
سیاسی

در سوگ حافظ ایران

در سوگ حافظ ایران
پیام خراسان - عشقِ مردم به آقای شهید تنها در شهادتش نبود؛ هرجا قدم می‌گذاشت، زمینی تشنه بود که به بارانِ وجودش سیراب می‌شد.
  بزرگنمايي:

پیام خراسان - عشقِ مردم به آقای شهید تنها در شهادتش نبود؛ هرجا قدم می‌گذاشت، زمینی تشنه بود که به بارانِ وجودش سیراب می‌شد.

پیام خراسان


به گزارش خبرگزاری صدا وسیما، اکبر صحرایی، نویسنده رمان «حافط هفت» که روایت سفر رهبر شهید انقلاب به استان فارس در دهه ۷۰ است، در یادداشتی به تاثیری که ۹ روز حضورش در حریم نگاه رهبری در زندگی‌اش گذاشت، پرداخته است. این یادداشت که برای انتشار در اختیار خبرگزاری تسنیم قرار گرفته، به شرح ذیل است:
«صبح نهم اسفند، قلبِ تاریخ در سینه فشرده شد؛ روزی که آفتاب با دلهره طلوع کرد. به یک‌باره، طوفانی از آتش و موشک، آوار شد بر سرِ ده‌ها شهر ایران و بغضی هزارساله در گلویمان ترکید.
بمباران ناجوانمردانه‌ی دفترِ آن پدرِ معنوی، آن رهبرِ فرزانه و شهادتِ جان‌گدازِ ایشان در کنار خانواده و یارانِ وفادارش، زخمی عمیق بر پیکرِ روحِ این سرزمین نشاند. هم‌زمان، فاجعه‌ی پرپر شدنِ ۱۶۷ دانش‌آموز در مدرسه شجره طیبه میناب زیرِ تستِ موشک‌های تاماهاک، و آن حمله‌ی کینه‌توزانه به سالنِ والیبالِ دخترانِ لامرد با آن ساچمه‌های لعنتی، که آرزو‌های صد‌ها دختر را در خون کشید تا به خیال خامشان حکومت را در ایران تغییر دهند، نفت را برده شود و ایرانِ عزیز را تجزیه کنند...
وقتی دشمنِ دون، پس از ۳۰ روزِ کابوس‌وار به مقصودِ پلیدش نرسید، تمامِ خشمِ فروخفته‌اش را بر زیرساخت‌های ما خالی کرد و سرانجام، آن تهدید وقیحانه ترامپِ متجاوز برای نابودیِ تمدنِ کهنِ ایران‌زمین، به میدانی برای آزمونِ غیرتِ ما بدل شد.
خدایا، آیا این بیداری است؟ چهل شبانه‌روز شلیک ۱۱ هزار موشک و بمب، در برابرِ ایستادگیِ سرافرازه‌ی سپاهِ مقتدرِ ایران، آن موج‌هایِ سهمگینِ آتش، بستن تنگه‌ی هرمز و آن حضور شبانه مردم با پرچم‌هایی در اهتزاز و استوار... گویی اعجازی بود که دشمن را در بهت شکست فرو برد.
چه روز‌های پردرد و پرشتابی بر تاریخِ معاصر ما گذشت! تا سرانجام رسیدیم به روزی که همه از آن وحشت داشتیم، همه می‌خواستیم باور نکنیم، دوشنبه ۱۵ تیر، روزِ وداع با پدری که تکیه‌گاهِ یک امت بود؛ رهبرِ شهید و مرجعِ تقلیدِ شیعیانِ جهان، حضرتِ آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای، که جهان در سوگش به زانو درآمد.
امامی که گویی سایه بلند رحمتش، ۳۷ سال با وجودِ جنگ و تحریم و محاصره، حفاظِ این ملک و ملت بود. امروز، میلیون‌ها انسانِ سیاه‌پوش با دلی پرخون و پرچم‌های سرخِ انتقام، داغِ فراقِ امامشان را فریاد می‌زنند.
آن‌گاه که در قابِ لرزانِ تلویزیون، تصاویرِ آن بدرقه الهی را دیدم، بی‌اختیار یادِ سفرِ سال ۱۳۷۸ آقا به فارس در دلم زنده شد؛ سفری که دریچه‌ای نو به سویِ شناختِ جانِ شیرینش گشود و آن استقبالِ بی‌نظیر مردم که خط‌های سفیدِ خیابان‌های شیراز را با گل‌های محمدی برای قدم‌هایش فرش کرده بودند... هنوز عطرِ آن خاطره در جانم باقی است.
عشقِ مردم به او تنها در شهادتش نبود؛ او هرجا قدم می‌گذاشت، زمینی تشنه بود که به بارانِ وجودش سیراب می‌شد. شخصیتِ چندبعدی و بی‌بدیلش، همواره مرا و همه را مسحور می‌کرد. منِ نویسنده، او را بیش از هر چیز در آینه ادبیات، رمان و روایت‌ها شناختم؛ چه در روز‌های تألیفِ رمان «حافظ هفت» و چه در لحظاتِ روحانیِ رونماییِ تقریظِ ایشان بر دو کتابِ زندگی‌نامه‌ی داستانیِ «آخرین فرصت» (شهید علی کسایی) و «خانم ماه» (شهید شیرعلی سلطانی).
آن دو اثرِ درخشان که ثمره تلاشِ دو نویسنده‌ی نوقلم بود، و من افتخارِ کشف و نظارت بر آنها را داشتم. شیرین‌ترین لحظه زندگی‌ام نه جایزه جلال بود و نه کتابِ سال، بلکه همان دمی بود که به پاسِ آن تقریظ‌ها، قرآنِ امضاشده، انگشتر و چفیه‌ی ایشان، چون نشانی از آسمان، نصیبم شد؛ تبرکی که برای همیشه چراغِ راهِ زندگی‌ام خواهد ماند.
باید به آن خاطراتِ شیرینِ رمان «حافظ هفت» بازگردم؛ زمانی که محسن مؤمنی از من خواست سفرنامه آقا به فارس را بنویسم. ابتدا دودل بودم، مبادا که تکرارِ راهِ دوستِ نویسنده‌ام، رضا امیرخانی در «سفر سیستان»، اثر را کم‌جان کند.
از محسن مومنی فرصت خواستم تا روی نوشتن و شیوۀ سفرنامه فرصتی دهد. هفته بعد که تماس گرفت. آن نگرانی تکرارنویسی سفرنامه را گفتم و پیشنهاد سختی دادم: اگر مواففت شود. من دغدغه و اتفاقات خودم را در این سفر ۹ روزه به فارس در قالب رمان می‌نویسم. چنین پیشنهادی بدیع و اولین بار بود مطرح می‌شد و احتمال می‎‌دادم پذیرفته نشود. اما برخلاف انتظار موافقت شد.
۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸، آغازِ آن سفرِ ماندگار بود. روز‌هایی که در میانِ تحقیق و پژوهش از کودکی تا میانسالیِ ایشان و بیشتر در حوزۀ شعر و ادبیات که یکی از ویژگی بارز رهبر بود، ادامه پیدا کرد.
۹ روز در حریمِ نگاهِ ایشان بودم؛ فرصتی برای یادداشت‌برداری در دیدار‌های خصوصی که مرا در بهت و شگفتی از آن گستره‌ی داناییِ ایشان رها کرد. همان‌جا بود که طرحِ رمانم در ذهن شکل گرفت؛ روایتِ دو نویسنده، یکی پانوسیانِ ارمنی با نگاهی خاکستری و دیگری جلیل، نویسنده‌ای شیدا. همراهیِ این دو با رهبری در آن ۹ روز و دگرگونیِ قلبیِ پانوسیان، تمامِ آن چیزی بود که می‌خواستم عاشقانه روایت کنم.
رمان «حافظ هفت» با استقبالِ گرمِ مخاطبان رو‌به‌رو شد .. برگزیده پنجمین دورۀ جایزۀ جلال و کتاب سال جمهوری اسلامی شد، به زبان عربی ترجمه شد.
اما پیش از آنکه این سلوکِ دینی و عرفانی بر خواننده اثر بگذارد، بر جانِ منِ نویسنده نشست. آنجا بود که دریافتم آیت‌الله خامنه‌ای، ورایِ مرجعیت و سیاست، نویسنده‌ای سترگ و پژوهشگری قدرتمند در حوزه ادبیات است که بر شعر و داستانِ جهان تسلطی کم‌نظیر دارد.
امروز، در پیِ آن بدرقه میلیونی، دلم بی‌تاب است.
پس از تجربه سفر فارس و نگارش رمان حافظ هفت، آقا در ذهنم جدا از مرجع تقلید شیعیان و دانشمند دین، تنها سیاست‌مدار توانا و با تقوای جهان، نویسنده، منتقد و پژوهشگر قدرتمند حوزۀ ادبیات جهان و ایران است. خامنه‌ای شهید تنها مرجع عالم تشییع ابود که می‌شناختم و بر ادبیات کلاسیک و مدرن شعر و داستان جهان ایران تسلط داشت. حالا دارم به این فکر می‌کنم که موج میلیونی بدرقه کنندگان آقای شهید ایران زمینه ر ا برای نگارش رمانی با نام حافظ ایران فراهم کرده است.


نظرات شما