پیام خراسان - بیرجند- همزمان با تشییع تاریخی رهبر شهید، جاماندگان خراسان جنوبی از آخرین وداع با آقای شهید، با اشک و دعا از فاصله دور، دلهایشان را راهی مشهد کردند.
خبرگزاری مهر، گروه استانها: چند روزی است که ایران، رنگ و بوی شهادت گرفته است. از کوچههای کوچک تا میدانهای بزرگ، شهر به شهر، جامه سیاه بر تن کردهاند. گویی همه این سرزمین، یک دل داغدار است و یک صدا، مرثیهخوان مردی که سالها تکیهگاه این ملت بود.
پیکر مطهر رهبر شهید و خانوادهاش، بر شانههای مردمان قدرشناس، در تهران و قم و بعد از آن در نجف و کربلا، بدرقه شد. بدرقهای که تاریخ، شکوه و اندوهش را از یاد نخواهد برد. اکنون این کاروان غم به مشهد رسیده است... شهری که قرار است آخرین آغوش این خاک برای مردی باشد که همه عمرش را وقف عزت ایران و اسلام کرد و اینک در آرامگاه ابدیاش آرام بگیرد.
از دورترین نقطههای کشور، عاشقان خود را به مشهد رساندهاند تا در واپسین دیدار، با یار دیرین انقلاب عهدی دوباره ببندند. اما همه قسمتشان حضور در این بدرقه تاریخی نبود، دلهای بسیاری در راه ماند و چشمهای فراوانی، حسرت این وداع را با اشک روایت کردند.
در خراسان جنوبی نیز هزاران نفر راهی مشهد شدند. اما هزاران دل دیگر، پشت جادهها جا ماند. چشمهایی که هرچند از دیدار محروم شدند، اما از همین فاصله، با اشک، با دعا و با غزلهای ناتمام، رهبر شهیدشان را بدرقه کردند چرا که برای عاشقان، فاصله هرگز مانع وداع نیست و دل، همیشه راهی به سوی محبوب پیدا میکند.
روایت اشک و حسرت
فاطمه چاحوضی، یکی از دلدادگان رهبر شهید، در روایت حسرت خود از جاماندن از مراسم تشییع میگوید: نمیدانم از کجا شروع کنم... از لحظهای که تمام هستیام به انتظار روز وداع گره خورد و لحظهشماری میکردم که اولین و آخرین دیدارم چه روزی خواهد بود. به همهچیز فکر میکردم، جز جاماندنم.
وی ادامه میدهد: روزهای تشییع و آن جمعیت بینظیر مدام از قاب تلویزیون میبینم و در ذهنم مرور میشود، جمعیتی که آرام و خروشان، یارشان را بدرقه میکنند، اما من سنگ جامانده بر ساحل این رودم و نظارهگری بینصیب که تنها بغض در گلویش میشکند.
چاحوضی با بیان اینکه حسرت حضور در این وداع تاریخی لحظهای رهایم نمیکند، میگوید: دلم برای یک لحظه نفس کشیدن در هوای آن جمعیت و برای اولین و آخرین نگاه تنگ است و اشکهایم این روزها تنها مزه نمک غربت و تلخی جاماندگی را میدهد.
وی میافزاید: مدام از خودم میپرسم چرا من؟ چرا الان؟ چرا اینجا؟ سؤالهایی که پاسخی ندارند و فقط در ذهنم میچرخند. میخواهم فریاد بزنم، اما صدا در حنجرهام قفل شده و دستهای غصه راه نفسم را بستهاند، چرا که من ماندهام و این ماتم ناتمام.
حکایت بغضهای در گلو مانده
محمد به دلیل مراقبت از مادر بیمارش نتوانسته خود را به این قافله برساند هم در گفتگو با خبرنگار مهر میگوید: از همان روزهای اول تصمیم داشتم خودم را به مشهد برسانم و در آخرین بدرقه رهبر شهید حضور داشته باشم، اما حال مادرم اجازه نداد چراکه این روزها بیشتر از همیشه به من نیاز دارد و نتوانستم او را تنها بگذارم.
وی با بیان اینکه راستش دلم میان آن جمعیت است و هر تصویری که از تشییع میبینم، انگار تکهای از دلم راهی مشهد میشود، میافزاید: هم دلت میخواهد کنار میلیونها عزادار باشم و هم میدانم ماندنت کنار مادرم وظیفهای است که نمیتوانم از آن چشمپوشی کنم.
نفس عمیقی میکشد و میافزاید: حالا سهم من از این وداع، تماشای تصاویر، اشکهای بیاختیار و سلامی است که از همین فاصله به رهبر شهیدم میدهم.
بغض میکند... شانههای مردانهاش به لرزه میافتد. اندکی مکث کرده و ادامه میدهد: شاید جسمم در این بدرقه حاضر نباشد، اما دلم از اولین لحظه تا آخرین وداع، در کنار آن جمعیت خواهد بود.
آخرین آرزو
حاجعلی، پیرمرد ۷۸ سالهای که سالهاست عصای چوبی همدم قدمهایش شده، از دیگر مخاطبان مهر است که حسرت حضور در مراسم بدرقه رهبر شهید را بر دل دارد و در گفتگو با خبرنگار مهر میگوید: چند شب بود که خواب به چشمم نمیآمد. با خودم میگفتم اگر توانش را داشته باشم، هر طور شده خودم را به مشهد میرسانم تا آخرین سلامم را به رهبر شهید بدهم، اما پاهایم دیگر یاری نکرد و پزشک هم اجازه سفر نداد.
وی ادامه میدهد: وقتی تصاویر تشییع را میبینم، انگار خودم میان آن جمعیت هستم. اشک میریزم و زیر لب صلوات میفرستم.
حاجعلی ادامه میدهد: حسرت بزرگی است که نتوانستم در این بدرقه تاریخی حاضر باشم، اما خدا را شاهد میگیرم که دلم از همان لحظه اول تا آخرین وداع، کنار پیکر رهبر شهید بود.
گونههایش میلرزد. گویی حسرت بزرگی بر دلش مانده است. با بغضی مملو از دلتنگی میگوید: این روزها هر کس از من احوالم را میپرسد، فقط میگویم یک آرزو بر دلم مانده است، آرزوی اینکه برای آخرین بار، از نزدیک با رهبر شهیدم وداع کنم. دعا میکنم خدا این اشکها را به عنوان سلام آخر من بپذیرد.
تلخ و شیرینهای یک جامانده
زهرا، مادری که تنها چند روز از تولد فرزندش میگذرد، از دیگر مخاطبان مهر است که با وجود اشتیاق فراوان، نتوانسته خود را به مراسم بدرقه رهبر شهید برساند.
وی در گفتگو با خبرنگار مهر میگوید: از وقتی خبر مراسم را شنیدم، دلم میخواست فرزندم را در آغوش بگیرم و همراه همسرم راهی مشهد شوم اما سفر برایمان خطرناک است.
وی با بیان اینکه وقتی تصاویر تشییع را میبینم، اشک امانم نمیدهد و حسرت میخورم که چرا قسمت نشد در آن بدرقه تاریخی حضور داشته باشم، می افزاید: هر بار که دخترم را در آغوش میگیرم، با خودم میگویم روزی برایش از این روزها خواهم گفت. از روزهایی که ایران یکپارچه در سوگ رهبر شهیدش بود و من با همه دلتنگی، از همین خانه برایش اشک ریختم و دعا کردم.
این مادر جامانده بیان میکند: شاید جسمم در این وداع حاضر نباشد، اما دلم همراه میلیونها عزاداری است که امروز در مشهد، آخرین سلامشان را به رهبر شهید میدهند و من هم از کنار گهواره فرزندم، با اشک و دعا، در این بدرقه سهمی هرچند کوچک دارم.
آری، شاید بسیاری از عاشقان فرصت ایستادن در میان آن جمعیت عظیم را پیدا نکردند، اما روایت این جاماندگان نشان داد که وداع، تنها در حضور جسم نیست. گاهی دلهایی که از دور میتپند و اشکهایی که بیصدا میریزند، نزدیکترین روایت عشقاند. خراسان جنوبی نیز با همین دلهای دلتنگ، آخرین سلام خود را به رهبر شهید تقدیم کرد، سلامی که فاصلهها نتوانست مانع رسیدنش شود.