دوشنبه ۲۲ تير ۱۴۰۵
سیاسی

روایت‌هایی از جنس اخلاص؛آنچه در شلوغی تشییع رهبر شهید در مشهد دیده نشد

روایت‌هایی از جنس اخلاص؛آنچه در شلوغی تشییع رهبر شهید در مشهد دیده نشد
پیام خراسان - مشهد- در غوغای تشییع میلیونی رهبر شهید در مشهد، خادمان گمنامی در خیابان امام رضا (ع) قد کشیدند که بی‌ادعا و عاشقانه، سهم خود را از این وداع تاریخی ادا کردند.
  بزرگنمايي:

پیام خراسان - مشهد- در غوغای تشییع میلیونی رهبر شهید در مشهد، خادمان گمنامی در خیابان امام رضا (ع) قد کشیدند که بی‌ادعا و عاشقانه، سهم خود را از این وداع تاریخی ادا کردند.

خبرگزاری مهر، گروه استانها- مرجانه حسین زاده: «آب خنکه... بفرمایید آب... فقط یه دعا برای مادرم بکنید که عاشق رهبر شهیده»، صدای مرد جوان، میان همهمه جمعیت گم نمی‌شد. هر بار که بطری آبی را به دست کسی می‌داد، همین جمله را تکرار می‌کرد. نه تابلویی بالای سرش بود، نه بنری، نه کسی از او فیلم می‌گرفت. فقط یک یخدان یونولیتیِ بزرگ کنار پایش گذاشته بود و بطری‌های آب را یکی‌یکی میان دست‌هایی تقسیم می‌کرد که از گرمای تیرماه، سرخ شده بودند.
این صدا را پنجشنبه ۱۸ تیر وقتی در حال نصب هاش اف به روسری یک کودک در خیابان امام رضا(ع) بودم، شنیدم. داشتم آیه، دختر ۵ ساله‌ای که به همراهِ خانواده‌اش از کرمان خودشان را «بدرقه یار» به مشهد رسانده بودند را، آماده مصاحبه می کردم. بعد از مصاحبه به سمتِ صدا رفتم، سلام کردم و از او در مورد مادرش پرسیدم، مرد جوان گفت « مادرم مریضه و نتونست از کرمانشاه بیاد برای آخرین خداحافظی با آقا... سهمش از امروز فقط دعای مردم هست»
از همان لحظه فهمیدم آنچه قرار است آن روز در ذهنم ماندگار شود، فقط جمعیت نیست، روایت آدم‌هایی است که هرکدام، بی‌آنکه کسی از آن‌ها بخواهد، گوشه‌ای از این خیابان را برای پذیرایی از زائران و دلدادگان قائد شهید امت انتخاب کرده بودند. یکی با بطری آب، یکی با اسپری عطرِ حرم مطهر رضوی، یکی با تمیز کردن معابر، یکی با تکان دادن پرچم و دیگری با پذیرایی از زائران با وعده‌های غذایی»
صبح هنوز کاملاً جان نگرفته بود که خیابان امام رضا، دیگر شبیه هیچ روز دیگری نبود. از میدان بسیج تا حوالی حرم، موج آدم‌ها آرام‌آرام به هم می‌پیوست، موجی که نه شتاب داشت و نه بی‌قراری. انگار همه می‌دانستند مقصد کجاست و چرا آمده‌اند.
آفتاب اما از همان ساعت‌های نخست، بی‌رحمانه می‌تابید. گرمای تیرماه، روی آسفالت خیابان موج می‌زد. کفش‌ها روی زمین داغ حرکت می‌کردند و صورت‌ها پیش از ظهر، از گرما برافروخته شده بود. با این حال کمتر کسی را می‌شد دید که از ایستادن یا راه رفتن گلایه کند. هر کس به کاری مشغول بود، برخی گوشه خیابان نشسته بودند و مشغول قرائت دعا و قرآن برای رهبرشهیدشان بودند، برخی شعار «لبیک یا خامنه‌ای» سر می دادند و برخی ترجیح می‌دادند این دقایق آخر را در سکوت و تامل بگذرانند.
چند قدم جلوتر، در مسیرِ برگشت زائران بوی خوشی میان جمعیت پیچید. ابتدا تصور کردم از گلاب‌پاش‌های اطراف حرم است، اما پسر نوجوانی را دیدم که قوطی بزرگی از عطر در دست گرفته بود و هر چند ثانیه یک‌بار آن را به هوا اسپری می‌کرد. قطره‌های ریز عطر، پیش از آنکه روی چادرها یا شانه‌های مردم بنشینند، در نور آفتاب برق می‌زدند. از او علت این‌کار را پرسیدم، گفت: «می‌خوام وقتی مردم از این مسیر بر می‌گردن به سمت خونه‌ یا هتل‌هاشون، بوی حرم همراهشون باشه.»
او نه دنبال دیده شدن بود و نه منتظر تشکر. دوباره اسپری را بالا گرفت و ابر کوچکی از عطر میان جمعیت پخش شد روی دوشِ مردمی که در حال برگشت بودند، عطری که برای چند ثانیه، بوی آسفالت داغ و گرمای هوا را کنار می‌زد.
چند متر آن‌طرف‌تر، نوجوان‌هایی با بطری‌های آبمیوه ایستاده بودند. بطری‌ها تازه از یخدان بیرون آمده بودند و قطره‌های آب از بدنه‌شان پایین می‌ریخت. بطری‌ها دست‌به‌دست می‌شد؛ گاهی به پیرمردی که عصا به دست داشت می‌رسید و گاهی به مادری که کودکش را در آغوش گرفته بود و گاهی به جوانی که صورتش از گرما سرخ شده بود.
کسی قیمت نمی‌پرسید، کسی تعارف نمی‌کرد. فقط یک جمله میانشان تکرار می‌شد: «بفرمایید، آبمیوه سرد».
آن روز، خدمت کردن شکل‌های مختلفی داشت، یکی آب و شربت تعارف می‌کرد. یکی فلافل پخش می‌کرد.یکی ویلچر سالمندان را هل می‌داد. یکی عدسی و فلافل در میان انبوه جمعیت توزیع می کرد و درست کنار همه این صحنه‌ها، کارگران خدمات شهری را می‌دیدم که بی‌وقفه مشغول بودند. شاید کمتر کسی آن‌ها را می‌دید. جاروهای بلندشان روی آسفالت کشیده می‌شد، بطری‌های خالی را جمع می‌کردند، لیوان‌های یک‌بارمصرف را از روی زمین برمی‌داشتند و پیش از آنکه زباله‌ای زیر پای جمعیت بماند، خیابان را دوباره مرتب می‌کردند.
کارشان تمام نمی‌شد. جمعیت هر لحظه بیشتر می‌شد و زباله هم بیشتر، اما آن‌ها بی‌وقفه ادامه می‌دادند، انگار سهم‌شان از آن روز، همین بود.
در میان آن همه جمعیت، کمتر کسی به این فکر می‌کرد که هر کدام از این آدم‌ها، خودشان هم روایتی دارند. از شهری آمده‌اند، دلتنگ کسی هستند یا نذری در دل دارند. آن‌ها فقط آمده بودند سهم کوچکی از این روز را ادا کنند.
میان انبوه آدم‌ها، چشمم به چند دختر و پسر جوان افتاد که پرچم‌های قرمز بزرگی را بالای سر گرفته بودند. باد چندانی نمی‌وزید، اما هر بار که نسیم کوتاهی از میان خیابان عبور می‌کرد، پارچه‌های سرخ در آسمان تکان می‌خوردند و نگاه‌ها را به خود جلب می‌کردند.
دست‌هایشان از نگه داشتن میله‌های سنگین خسته شده بود، اما پرچم‌ها پایین نمی‌آمد.
زیباترین تصویر آن روز برای من، همین بود که هرکس کنجی از آن خیابان را برای خدمت‌رسانی و ادای دین، انتخاب کرده بود.
ساعتی بعد، در مسیر برگشت به هتل، دوباره از کنار همان مرد جوانی که بطری‌های آب را پخش می‌کرد، عبور کردم. یخدانش را از داخلِ ماشینی که توی کوچه بود مدام پر می کرد، و صدایش هنوز همان صدای صبح بود «آب خنکه... فقط یه دعا برای مادرم کنید...» برخی مسافران که بطری را می‌گرفتند زمزمه می‌کردند «خدا شفایش بدهد.» مرد لبخندی می‌زد، سری تکان می‌داد و دوباره بطری بعدی را به دست نفر بعدی می‌رساند، انگار تمام خستگی راه کرمانشاه تا مشهد، با همین چند دعا از تنش بیرون می‌رفت.
وقتی خیابان امام رضا (ع) را ترک می‌کردم، دیگر آن مرد را میان انبوهِ جمعیت ندیدم، همان‌طور که شاید هیچ‌وقت نام نوجوانی را که عطر حرم را در هوا پخش می‌کرد، یا کارگر خدمات شهری که بی‌وقفه جارو می‌زد را به خاطر نیاورم، اما تصویرشان در ذهنم باقی‌ماند، تصویری از آدم‌هایی که باور داشتند برای ماندگار شدن در یک روز تاریخی، لازم نیست در صف اول باشند. کافی است گوشه‌ای از خیابان بایستند و عاشقانه خدمت کنند.
شاید سال‌ها بعد، عکس‌های این مراسم، انبوه جمعیتی را نشان بدهد که خیابان امام رضا را پر کرده بودند؛ اما برای من، خاطره آن روز نه در قاب جمعیت، که در صدای مردی خلاصه می‌شود که میان گرمای تیرماه، بطری آبی را به دست رهگذران می‌داد و سهم مادر بیمارش از آن وداع را، از مردم، با یک دعا طلب می‌کرد.
شاید سال‌ها بعد، از آن روز عکس‌های زیادی باقی بماند؛ قاب‌هایی از جمعیت، پرچم‌ها و خیابان.
اما اگر از من بپرسند ماندگارترین تصویر آن روز چه بود، احتمالاً نه شعارها به خیال و خاطرم می‌آیند، نه دسته‌های عزاداری و نه پرچم‌ها. من همان صدای ساده‌ای را به خاطر می‌آورم که میان گرمای تیرماه، بطری آبی را به دست رهگذری می‌داد و می‌گفت «آب خنکه... فقط یه دعا برای مادرم کنید که عاشق رهبر شهیده و نتونست برای بدرقه آقا بیاد مشهد»


نظرات شما