پیام خراسان - بیرجند- پدر شهید رضا حبشیان، دانشآموز شهید مینابی، در اجلاسیه شهدای جهاد و خدمت، با روایت خاطرات فرزندش از پسری گفت که امروز او را «قهرمان زندگی» می داند.
خبرگزاری مهر، گروه استانها: سالها از آن روزهای تلخ گذشته است. از روزهایی که زمین فردوس لرزید و زلزله سال ۱۳۴۷، خانههای بسیاری را ویران کرد، اما در میان آوارها، جوانهای از جنس همدلی و خدمت رویید. روزهایی که رهبر شهیدمان با حضور در میان مردم داغدار فردوس، تنها نظارهگر رنج آنان نماند و جهادگرانه پای کار مردم ایستاد.
آن حضور، تنها خاطرهای از روزهای پس از زلزله نبود بلکه الگویی شد برای نسلی که آموخت در روزهای سخت باید کنار مردم ایستاد و بیمنت خدمت کرد.
امروز، سالها پس از آن روزها، جهادگران بسیاری با الهام از همان مسیر، پای کار خدمت به مردم آمدهاند. جوانانی که میدان خدمت را عرصهای برای ایثار میدانند و تلاش میکنند روحیه جهادی را از نسلی به نسل دیگر منتقل کنند.
گردهمایی جهادگران و خانوادههای شهدا
امروز نیز جهادگران و خانوادههای شهدا گرد هم آمده بودند تا یاد و نام کسانی را گرامی بدارند که جهاد را تنها در میدان جنگ معنا نکردند و خدمت به مردم را نیز بخشی از مسیر ایثار دانستند.
در میان این جمع، پدری ایستاد که آمدنش حال و هوای سالن را تغییر داد... پدری که قرار بود از پسرش بگوید، اما روایتش خیلی زود به قصه یک عمر دلتنگی تبدیل شد.
وقتی سالن به احترام یک پدر ایستاد
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که سالن به احترامش از جا برخاست. پدر آمده بود از پسری بگوید که روزی با کیف مدرسه و با قدمهایی بزرگتر از سن و سالش راهی شد مدرسه ای در میناب شد که بازگشتی نداشت.
چشمها خیس شد و دلها بیقرار.... انگار چند لحظه زمان در سالن ایستاد. صداها آرام گرفت و خاطرهها یکییکی از گوشه ذهنها سر برآوردند... خاطره جنگ رمضان، خاطره روز شهادت رهبر شهیدمان و جوانانی که فرصت زیادی برای زندگی نیافتند، اما سهم بزرگی در تاریخ این سرزمین از خود به جا گذاشتند.
پدر شهید رضا حبشیان پشت تریبون ایستاده بود. مردی که قرار بود از فرزندش بگوید، اما هر جملهاش گوشهای از دلتنگی یک پدر را با خود به میان جمع میآورد.

رضا؛ هدیهای پس از ۱۲ سال انتظار
از روزهایی گفت که رضا هنوز کودکی بیش نبود. با بغضی خفته در گلو گفت: رضا هشت ساله و کلاس دوم بود و کل هشت سال، لحظه به لحظه خاطره است
پدر از تولد رضا هم گفت؛ از پسری که پس از ۱۲ سال انتظار، هدیه امام رضا(ع) میدانستند. نفسی عمیق کشید و افزود: بعد از ۱۲ سال خدا و هدیه ای از جانب امام رضا به ما داد و اسمش را رضا گذاشتیم.
شهادتی که برای پدر افتخار است
نگاهش به جمعیت خیره شد. اندکی مکث و دوباره شروع کرد: پسرم روز شهادت رهبر به شهادت رسید و این برای ما افتخار است.
کلماتش میان جمع پیچید و دوباره سکوت نشست؛ سکوتی که شاید در آن، هرکس به سهم خودش به معنای از دست دادن فکر میکرد. به اینکه چگونه میشود فرزند را بزرگ کرد، به مدرسه فرستاد، قد کشیدن و خندیدنش را دید و بعد روزی تنها با خاطراتش زندگی کرد.
پدر اما از رفتن رضا تنها با بغض سخن نگفت بلکه از بزرگی او گفت: این دانشآموزان در سنی نبودند که شهید شوند اما با سن کمشان قدمهای بزرگی برداشتند.
شاید همین جمله، تمام روایت پدر از پسرش بود. پسری که هنوز باید کودکی میکرد، هنوز باید سالهای بیشتری زندگی میکرد، اما سرنوشت برای او مسیر دیگری رقم زده بود.
«قهرمان زندگیام پسرم است»
در میان تمام حرفهای پدر، یک جمله بیشتر از همه در دل نشست. جملهای که نگاه او به فرزندش را نشان میداد: از هر کس بپرسید قهرمان زندگیت کیست، میگوید پدرم. اما من میگویم قهرمان زندگیام پسرم است.
نفس عمیقی کشید و گفت: پسرم بار مسئولیت را برای من سنگین کردند. امیدوارم بتونم راهش را ادامه بدم.
پدری که میخواهد راه پسرش را ادامه دهد و شاید این، تلخترین قسمت قصه باشد؛ اینکه پدر با تمام دلتنگیاش، هنوز خودش را در ادامه راه پسر مسئول میداند.
سخنانش که تمام شد، سالن همچنان در سکوت بود. حاضران ایستاده بودند. اما انگار هیچکس دلش نمیخواست آن لحظه تمام شود.
پدر از تریبون فاصله گرفت، اما رضا هنوز در سالن مانده بود؛ در اشک چشمها، در بغض گلوها و در جملهای که پدر برای همیشه به یادگار گذاشت: «قهرمان زندگی من، پسرم است.»

۱۶۸ شهید میناب؛ قصهای بزرگ در اوج کودکی
امروز، نام ۱۶۸ شهید میناب در میان همین خاطرات زنده است. کودکانی که شاید فرصت نکردند تمام کودکیشان را زندگی کنند، اما در اوج کودکی، قصهای بزرگ برای تاریخ ساختند.... قصهای از ایثار و فداکاری که سالها گذشته، اما هنوز با شنیدن نامشان، دلها بیقرار میشود.
رضا و ۱۶۷ شهید دیگر میناب، فرصت چندانی برای زندگی نداشتند، اما آنچه از خود به یادگار گذاشتند، برای یک تاریخ کافی بود. تاریخی که امروز، پدران و مادرانشان روایت میکنند تا نسلهای بعد بدانند آرامش امروز، بر شانههای چه کسانی بنا شده است.
و شاید تمام این روایت را بتوان در یک جمله پدر رضا خلاصه کرد: «قهرمان زندگی من، پسرم است.»
پسری که روزی با کیف مدرسه راهی کلاس دوم شد و سالها بعد، از کلاس دنیا به آسمان رفت؛ تا قصهاش، در کنار قصه ۱۶۸ شهید میناب، برای همیشه در حافظه این سرزمین بماند.