پیام خراسان - مشهد- آتش، چایخانه را سوزاند، اما سفرهای را که با ایمان و امید پهن شده بود، نتوانست جمع کند.
خبرگزاری مهر، گروه استان ها: صبح سرد دی ماه ۱۴۰۴ بود که تلفن زنگ خورد. صدایی لرزان و بیباور از آن سوی خط گفت: «چایخانه سوخته... همه چیز...». دستانش لرزید، قلبش تندتر زد. گوشی را محکمتر گرفت، انگار باور کردن این حرف غیرممکن بود. چایخانهای که سیصد روز، هر صبح، میزبان دلهایی پاک و امیدوار بود.
با مسئول منطقه تماس گرفت. پاسخی که شنید، قلبش را بیشتر فشرد: «راسته، خانم. مگه نمیدونی؟»، با چشمانی پر از اشک پرسید: «آخه مگه این هرجومرجها برای گرانی نبود؟ چایخانه پارک چه ربطی به گرانی داره؟»
سکوتی سنگین. پاسخی نبود جز بغضی که در گلو مانده بود.
به پارک ملت رفت. آنجا، در میان خاکستری سیاه، تنها خاطرات باقی مانده بودند. سماورهایی که روزی چای امید میجوشاندند، کتابهای دعایی که روحها را نوازش میدادند، عکسهای شهدا که نگاهشان مملو از عشق بود، همه به خاکستر تبدیل شده بودند. تصویر پدرش، آن شهید بزرگوار که هر صبح نگاهش میکرد و عکس همرزمانش، هیچکدام باقی نمانده بود.
ایستاد و به آن ویرانی نگاه کرد. اشکهایش جاری شد، اما نه از ناامیدی. اشکهایی از عشق و اراده. یاد روزهای اول افتاد؛ چند فلاکس ساده، لقمههای کوچک، اما دلهایی که با امید به سفرهاش میآمدند. کمکم، سفره بزرگ شد. همسایهها با عشق دیگدیگچه میآوردند، فرنی داغ میآوردند. کتابخانه سیار راه افتاد، عکسهای شهدا بر دیوار چسبید. هر صبح، دعای عهد خوانده میشد و فضای چایخانه آنقدر پر از مهر شده بود که نهایتاً ده نفر در آن، جا میگرفتند.
حالا همه چیز نابود شده بود. تاریخ تکرار شده بود، همانطور که «خانه مادرمان حضرت زهرا(س)» را هم آتش زده بودند.
با چشمانی پر از اشک اما قلبی پر از امید، فلاکسها را برداشت. سفره را دوباره پهن کرد، اینبار نه در چایخانه، که در گوشهای از همان پارک. با قلبی پر از غم اما مصمم. مردم آمدند، نه برای غذا، که برای امید.
سفره خاکستر شد؛ اما هرگز جمع نشد.