سه شنبه ۲۳ تير ۱۴۰۵
سیاسی

۱۸ تیرماه مشهد؛روایت حضور رسانه های خارجی در تشییع تاریخی رهبر شهید

۱۸ تیرماه مشهد؛روایت حضور رسانه های خارجی در تشییع تاریخی رهبر شهید
پیام خراسان - مشهد- روایتی از همدلی بی‌پایان عکاس لبنانی و خبرنگار چینی در قلب تشییع میلیونی و تاریخی رهبر شهید در مشهد که نشان داد این داغ، مرزهای جغرافیایی را درنوردیده است.
  بزرگنمايي:

پیام خراسان - مشهد- روایتی از همدلی بی‌پایان عکاس لبنانی و خبرنگار چینی در قلب تشییع میلیونی و تاریخی رهبر شهید در مشهد که نشان داد این داغ، مرزهای جغرافیایی را درنوردیده است.

خبرگزاری مهر، گروه استانها: ۱۸ تیرماه، مشهد قلب تپنده و در عین حال مجروح یک امت بود. خیابان امام رضا (ع)، که سال‌هاست مسیر عاشقی و دلدادگی زائران به سمت گنبد طلایی ثامن‌الحجج است، امروز میزبان گام‌های سنگین و چشم‌های اشک‌باری بود که برای بدرقه پیکر مطهر رهبر شهید انقلاب اسلامی ایران آمده بودند. از اقصی نقاط کشور و حتی از دورترین مرزهای کشورهای اسلامی، خودشان را به اینجا رسانده بودند تا در این وداع تلخ شریک باشند. به عنوان خبرنگار خبرگزاری مهر، قلم و کاغذم را برداشتم تا راوی روزی باشم که تاریخ ایران و اسلام هرگز آن را فراموش نخواهد کرد. اما مگر می‌شد این حجم از اندوه و ارادت را در قالب کلمات گنجاند؟
سجده بر روی تصویر یار
آفتاب نیمه تیرماه مشهد بی‌رحمانه می‌تابید. حرارت از آسفالت خیابان زبانه می‌کشید، اما گویی این مردم حرارت دیگری در سینه‌هایشان داشتند که داغی زمین را حس نمی‌کردند. جمعیت به قدری متراکم بود که جای سوزن انداختن پیدا نمی‌شد. وقت نماز که رسید، صحنه‌ای دیدم که تمام معادلات ذهنی‌ام را به هم ریخت. مردمی را دیدم که بدون هیچ فرش، زیرانداز یا حصیری، روی همان آسفالت داغ خیابان به نماز ایستادند.
اما اوج این شیدایی آنجا بود که مهر نماز نداشتند؛ به جای مهر، پوستر تصویر امام خامنه‌ای را روی زمین گذاشته بودند و پیشانی‌های خیس از عرق و اشکشان را بر روی همان تصویر می‌گذاشتند و سجده می‌کردند. شاید در نگاه اول، این حد از ارادت برای کسی که از بیرون نگاه می‌کند عجیب و حتی اغراق‌آمیز به نظر برسد، اما در آن لحظه و در آن اتمسفر، این کار تنها تجلی یک عشق بی‌نهایت و از دست دادن پدری معنوی بود. پیشانی‌هایی که روی آسفالت داغ می‌سوخت، اما دل‌هایشان از داغی بزرگ‌تر شعله‌ور بود.
زبان مشترکِ اشک؛ دیدار با عکاس لبنانی
در میان موج جمعیت، نگاهم به دوربین عکاسی افتاد که چفیه‌ای دور گردنش بود و مدام اشک‌هایش را از پشت لنز پاک می‌کرد. جلو رفتم. متوجه شدم عکاس لبنانی است. خواستم با او مصاحبه کنم، اما زبان فارسی را مسلط نبود. من هم عربی‌ام در حدی نبود که بتوانم یک گفت‌وگوی طولانی شکل دهم. اما اینجا نیازی به گرامر و لغت‌نامه نبود.
همین که چشمم به چشم‌های سرخ و ورم‌کرده‌اش افتاد، بغضی که از کله سحر در گلویم فرو خورده بودم، ناگهان ترکید. هیچ جمله کاملی بین ما رد و بدل نشد. گفتگوی ما، حرف ها و واژه‌های بریده‌بریده و اشک‌ها بود. کلماتی که از میان هق‌هق ما بیرون می‌آمد فقط این‌ها بود: «ضایعه… لبنان… فرج صاحب الزمان…».
او با مشتی گره‌کرده و صدایی لرزان گفت: «سنتصر… سنتصر ان‌شاءالله…». سپس با همان فارسی دست‌وپاشکسته‌اش جمله‌ای گفت که دلم را آتش زد: «بعد از سید حسن نصرالله، ما دلگرم پدرمون سید علی حسینی خامنه‌ای بودیم… حالا چه کنیم؟».
اشک پهنای صورتم را پوشانده بود، دستم را روی شانه‌اش گذاشتم و گفتم: «فکر نکن غم ما برای سید حسن نصرالله کمتر از الان بوده… ما همون موقع هم برای سید مقاومت همین‌قدر سوختیم و الان این داغ دوباره تازه شد…». ما دو غریبه از دو جغرافیای متفاوت بودیم که حالا زیر سایه یک داغ مشترک، همراه شده بودیم.
لنزی که پلک نمی‌زد؛ روایت خبرنگار چینی
کمی دورتر، حوالی یکی از هتل‌های مشرف به خیابان امام رضا، خبرنگار چینی‌ای را دیدم که رفتارش توجهم را جلب کرد. لحظه‌ای حتی برای نوشیدن آب استراحت نمی‌کرد. چشمش مدام به صفحه تلویزیون داخل لابی بود و بعد با عجله پله‌ها را بالا می‌رفت تا به پشت‌بام هتل برسد و از نمای بالا از این اقیانوس انسانی تصویربرداری کند. مدام در رفت و آمد بود.
تصمیم گرفتم به عنوان خبرنگار مهر، سراغش بروم و از زاویه دید یک فرد شرقیِ غیرمسلمان به این رویداد نگاه کنم. به سمتش رفتم و باب گفتگو را باز کردم. اما در کمال تعجب، جای مصاحبه‌کننده و مصاحبه‌شونده عوض شد! او که از دیدن لگو و میکروفون «خبرگزاری مهر» همراهم به وجد آمده بود، شروع کرد به سوال پرسیدن از من و ثبت این لحظات.
موبایلش را از جیبش بیرون آورد و با اشتیاق گالری عکس‌هایش را باز کرد. عکس‌هایی که پیش‌تر با آقای دکتر محمد مهدی رحمتی، مدیرعامل خبرگزاری مهر، گرفته بود را نشانم داد. با زبان انگلیسی دست‌وپاشکسته‌ای از خبرگزاری مهر تعریف و تمجید کرد و می‌گفت که پوشش خبری شما در منطقه بی‌نظیر است. این برخورد در میان آن بلوای غم، برای لحظه‌ای احساس غرور حرفه‌ای را در من بیدار کرد؛ اینکه رسانه ما مرزها را درنوردیده و حتی در چنین روز سختی، نامش اعتبار و احترام به همراه دارد.
خانه‌هایی که موکب شدند
هرچه به ظهر نزدیک‌تر می‌شدیم، گرمای هوا و تراکم جمعیت، تنفس را برای کودکان و سالمندان سخت‌تر می‌کرد. اینجا بود که روحیه مهمان‌نوازی مشهدی‌ها دوباره رخ عیان کرد. ساکنان منطقه ۸ مشهد، که خانه‌ها و کوچه‌هایشان در مجاورت خیابان‌های اصلی منتهی به حرم است، درِ خانه‌هایشان را باز گذاشته بودند.
حیاط خانه‌ها پر بود از کلمن‌های آب یخ و شربت. زنان و بچه‌هایی که از شدت گرما و پیاده‌روی توانشان را از دست داده بودند، به داخل خانه‌ها دعوت می‌شدند تا روی فرش‌های خنک خانه‌های مردم استراحت کنند. این صحنه‌ها ناخودآگاه مرا به یاد مسیر نجف تا کربلا در ایام اربعین می‌انداخت. مشهد امروز، کربلای ایران شده بود و خانه‌های منطقه ۸، موکب‌هایی که با عشق از زائران رهبرشان پذیرایی می‌کردند.
گره‌های شهری در روزی به وسعت تاریخ
در کنار تمام این حماسه‌ها و زیبایی‌های بصری و معرفتی، نمی‌توان از یک واقعیت میدانی چشم‌پوشی کرد. حضور این حجم عظیم و بی‌سابقه از جمعیت، زیرساخت‌های شهری مشهد را با چالشی جدی مواجه کرده بود. سرویس‌دهی قطار شهری (مترو) با کندی شدیدی همراه بود و بسیار دیر به دیر به ایستگاه‌ها می‌رسید.
ظرفیت واگن‌ها به هیچ‌وجه پاسخگوی این سیل خروشان جمعیت نبود و بسیاری از زائران و مجاوران ساعت‌ها در ایستگاه‌ها سرگردان ماندند. البته باید منصف بود؛ شاید هیچ کلان‌شهری در جهان نتواند در عرض چند ساعت، پذیرای این میلیون‌ها انسان عزادار با زیرساخت‌های معمول خود باشد. مسئولان و دست‌اندرکاران شهری قطعا تمام تلاش خود را به کار بسته بودند تا شرایط را مدیریت کنند، اما بزرگی این رویداد و عظمت حضور مردم، بسیار فراتر از ظرفیت‌های سخت‌افزاری حمل‌ونقل شهری بود. انتظار می‌رود برای رویدادهای بزرگ آینده، تمهیدات ویژه‌تر و طرح‌های بحران قدرتمندتری اندیشیده شود تا ارادت زائران با خستگی‌های فیزیکی این‌چنینی گره نخورد.
عقربه‌های ساعت از عصر گذشت و سایه سنگین غروب بر گنبد طلایی امام رضا (ع) افتاد. خیابان امام رضا همچنان مملو از مردمی بود که دل‌کندن از این وداع برایشان سخت‌ترین کار دنیا بود. ۱۸ تیرماه، در تاریخ مشهد و ایران جاودانه شد. روزی که واژه‌ها در برابر اشک‌ها کم آوردند، روزی که آسفالت داغ بوسه‌گاه عاشقان شد و روزی که نشان داد پیوند این مردم با ولایت، نه با کلمات، که با بندبند وجودشان گره خورده است.


نظرات شما