پیام خراسان - گناباد- مسیری ۲۲ کیلومتری از گناباد تا بقعه متبرکه امامزاده سلطان محمد عابد(ع) در کاخک که هر سال، با حضور پرشور مردم، جلوهای از فرهنگ اربعین را در جنوب خراسان رضوی به نمایش می گذارد.
خبرگزاری مهر، گروه استانها- هادی شمسی ثانی: ساعت هنوز به چهار و نیم صبح نرسیده است؛ از میدان پیام نور گناباد که حرکت میکنم، هنوز خورشید از پشت افق سر برنیاورده اما نخستین گروههای مردم به سمت شهر کاخک به راه افتادهاند.
امروز بیشتر از صدای بوق و ترافیک ماشینها و شتاب همیشگی آغاز یک روز کاری، صدای قدمها و نوای مداحیهایی در فراق کربلاست و صدای سلامهایی که غریبهها را در چند ثانیه به همسفر تبدیل میکند.
پیرمردی عصایش را آرام روی زمین میگذارد و زیر لب ذکر میگوید. چند قدم آنطرفتر، پسربچهای که شاید هفت یا هشت سال بیشتر نداشته باشد، پرچم کوچکی را با هر دو دست گرفته و با ذوق، خودش را به پدرش میرساند. دختر نوجوانی بند کفش مادرش را میبندد تا دوباره راه بیفتند.
خورشید تازه از پشت کوهها بالا میآید؛ نور طلاییاش روی پرچمهای سیاه و قرمز یاحسین(ع) و یالثارات میافتد و به جاده رنگ دیگری میدهد.
اینجا دیگر جاده همیشگی گناباد به کاخک نیست؛ برای مردمی که پا در این مسیر گذاشتهاند، اینجا امتداد همان طریقالحسین است. شاید فاصلهاش با نجف هزاران کیلومتر باشد، اما فاصله دلها با کربلا، به اندازه یک «السلام علیک یا اباعبدالله» هم نیست.
در نخستین کیلومترهای مسیر، هنوز خستگی معنا ندارد، همه با انرژی راه میروند بعضیها تسبیح در دست دارند، بعضی قرآن کوچکی را در جیب گذاشتهاند، عدهای هم فقط سکوت کردهاند؛ سکوتی که گاهی از هزار جمله بلندتر است.
کمی جلوتر، نخستین موکبها خودنمایی میکنند، از دور، بخار چای آتشی در هوای خنک ابتدای صبح بالا میرود؛ چند جوان استکانها و لیوانها را پشت سر هم پر میکنند و یکی با صدای بلند میگوید:
بفرمایید زائر امام حسین... چای تازه دم آماده است.
هیچکس از کنار موکب بیتفاوت رد نمیشود.
نه به خاطر تشنگی؛ بلکه به احترام دستی که با عشق استکان چای را تعارف میکند.
چند ده متر جلوتر، گروهی مشغول پخش صبحانه هستند، از آنها میپرسم از چه زمانی مشغول آمادهسازی شدهاند، عابدی یکی از همانهایی که آثار خستگی و بیخوابی در چهرهاش پیداست اما لبخندش محو نمیشود، میگوید: از چند شبانهروز قبل؛ خرید، بستهبندی، آماده کردن وسایل، هماهنگی با خیران، پخت غذا... این کارِ یک شب نیست. خیلیها این چند روز اصلاً استراحت درست و حسابی نداشتند.
کنار او جوانی که مشغول ریختن چای است، حرفش را ادامه میدهد و میگوید: موکب را یک نفر برپا نمیکند. یکی قند آورده، یکی چای، یکی آتش رو راه انداخته و یکی هم فقط آمده و مشغول ظرف شستن است. اینجا هر کس هرچه داشته آورده؛ پول، وقت، توان یا حتی فقط یک جفت دست برای کمک.
رضایی وقتی این جمله را میگوید، نگاهش به صف زائرانی میافتد که بیوقفه از مقابل موکب عبور میکنند.لبخند میزند و دوباره استکان بعدی را پر میکند.
هرچه جلوتر میروم، تعداد موکبها بیشتر میشود. یکی شربت خنک میدهد، یکی آش، یکی شله، یکی بستنی، برخیها ساندویچ و عدهای هم فقط آب سرد.
هر کدام تلاش میکنند سهم کوچکی در خدمت به زائران داشته باشند.
این همان تصویری است که سالها در مسیر نجف تا کربلا دیده بودم؛ جایی که هیچکس از زائر نمیپرسد اهل کجاست، چه شغلی دارد یا از کدام شهر آمده است.
اینجا هم همان حال و هوا جریان دارد، از بلندگوی یکی از موکبها، نوای آشنای میثم مطیعی پخش میشود؛ مرثیهای درباره حسرت جاماندن از پیادهروی اربعین و آرزوی قدم زدن در مسیر نجف تا کربلا.چند نفر بیاختیار با آن زمزمه میکنند.
مرد جوانی که کنار جاده ایستاده، سرش را پایین انداخته است. اشکهایش را پاک میکند و دوباره راه میافتد.
چند صد متر جلوتر، موکب دیگری صدای محمدحسین پویانفر را پخش میکند؛ نوحهای که از دوری کربلا و دلتنگی برای حرم میگوید.
انگار هر نوحه، بخشی از دل مردم را روایت میکند؛ هیچکس چیزی نمیگوید، فقط قدمها آرامتر میشود؛ بعضیها زیر لب همراه نوحه زمزمه میکنند و بعضیها اشک میریزند و بعضی فقط به روبهرو خیره شدهاند؛ انگار جادهای را میبینند که از اینجا تا بینالحرمین امتداد پیدا کرده است.در همین حال، پیرمردی که از ابتدای مسیر چند بار او را دیدهام، کنارم میایستد.
نگاهش را از جاده برنمیدارد و آرام میگوید: آدم وقتی این صداها را میشنود، دیگر اینجا نیست... دلش رفته کربلا و دوباره، بیآنکه منتظر پاسخ بماند، قدمهایش را از سر میگیرد.اینجا هیچکس تنها نیست؛ حتی اگر تنها آمده باشد.
هر چند متر، دستی برای سلام دراز میشود، بطری آبی تعارف میشود یا کسی بیمقدمه میپرسد: «خسته نشدی؟»همین چند کلمه ساده، فاصله آدمها را از بین برده است.
در پیادهروی اربعین، آدمها پیش از آنکه نام همدیگر را بدانند، همدیگر را «زائر» صدا میزنند و اینجا هم همان رسم نانوشته جریان دارد.
چند کیلومتر از شهر فاصله گرفتهایم که خورشید حالا کاملاً بالا آمده و گرمای مرداد کمکم خودش را نشان میدهد، اما هیچ نشانی از کم شدن جمعیت از دور دیده نمیشود.
روایت های شیرین
محمدیان یکی از جوانانی است که پرچم بزرگی را روی دوش گرفته، نفسنفس میزند اما حاضر نیست آن را به کسی بسپارد و میگوید: سنگین است، اما دوست دارم تا آخر مسیر خودم حملش کنم. این هم سهم من از امروز است.
چند قدم جلوتر، مادری کالسکه فرزند خردسالش را هل میدهد. از او میپرسم سخت نیست؟ لبخندی میزند و بدون آنکه سرعت قدمهایش کم شود، میگوید: اگر مادران کربلا سختی کشیدند، این چند کیلومتر که چیزی نیست.
جوابش کوتاه است، اما تا چند دقیقه ذهنم را درگیر میکند.
در یکی از موکبهای بزرگ مسیر، ازدحام بیشتری به چشم میخورد.
چند دیگ بزرگ شله برای صبحانه روی اجاق گازهای یکی از موکبها است که حالا کار توزیع آن را نیز شروع کرد.جوانها با سرعت ظرفها را پر میکنند.
پشت سر هم لیوانهای شربت بین مردم توزیع میشود.
کسی دستور نمیدهد وکسی منتظر تشکر نیست، اینجا هر کس خودش کاری را برداشته و انجام میدهد.
مسئول موکب فرصت زیادی برای گفتوگو ندارد. هر چند ثانیه یک نفر صدایش میزند.با این حال، چند دقیقهای کنار دیگ غذا میایستد و میگوید: از چهار روز قبل، اینجا تقریباً تعطیل نشده است.جوانها وسایل را آوردند، خیران مواد غذایی رساندند. خیلیها حتی نخواستند اسمشان جایی گفته شود. فقط گفتند اگر قبول است، برای امام حسین(ع) باشد.
از محمدزاده میپرسم امسال چند نفر در موکب خدمت میکنند.
لبخندی میزند، نگاهی به اطراف میاندازد و میگوید: راستش نمیتوانم تعداد دقیقی بگویم. هر ساعت چند نفر دیگر میآیند و آستین بالا میزنند. بعضیها یک ساعت میمانند، بعضیها تا آخر شب. اینجا کسی شیفت ندارد؛ هر کس هر چقدر بتواند، خدمت میکند.
در همین لحظه، نوجوانی که سینی چای در دست دارد، میان حرفمان میدود و با عجله میگوید:حاجآقا... لیوان کم آوردیم.
مرد، گفتوگو را نیمهکاره رها میکند و با همان لبخند میرود.
کریمی یکی دیگر از جوانانی است که لباس خادمی بر تن دارد و میگوید: پدرم همیشه میگوید اگر میخواهی خادم امام حسین(ع) باشی، فقط چای دادن نیست؛ باید نگذاری مسیر زائر کثیف شود.
چند متر آنطرفتر، گروهی از نیروهای امدادی زیر سایه چادر ایستادهاند، فشار خون سالمندان را اندازه میگیرند و برای پاهای تاولزده پانسمان آماده کردهاند.در طول مسیر، چهرههای آشنا کم نیستند.
استاد دانشگاه کنار کارگر ساختمانی راه میرود؛ کشاورز کنار پزشک، روحانی کنار ورزشکار و ...، اینجا هیچکس جایگاه اجتماعی دیگری را نمیپرسد، چراکه همه یک عنوان دارند؛ زائر.همین واژه، فاصلهها را برداشته است.در میان جمعیت، پیرزنی توجهم را جلب میکند.
قدش خم شده، اما قدمهایش منظم است. دختری جوان بازویش را گرفته است.
از او میپرسم خسته نشدهاید؟میگوید: خسته که میشوم، اما هر وقت میخواهم بنشینم، یاد اسارت اهلبیت(ع) میافتم. بعد با خودم میگویم هنوز که راهی نرفتهای...دیگر چیزی برای پرسیدن باقی نمیماند.
اندکی جلوتر، صدای نوحه دوباره در مسیر میپیچد. این بار، چند نفر از جوانها آرام با آن همخوانی میکنند. هیچ هیجانی در کار نیست و فقط دلتنگی است؛ دلتنگی برای جادهای که هزار کیلومتر آنطرفتر ادامه دارد.
سعادتی مرد حدود چهل سالهای کنار جاده ایستاده و به پرچمی که در باد تکان میخورد خیره شده است و در گفتگو با خبرنگار مهر میگوید: تا کنون چندین بار برای شرکت در اربعین حسینی به عراق رفتم ولی امسال قسمت نشد. تا دیشب اصلاً حال و حوصله نداشتم از خانه بیرون بیایم. همسرم گفت اگر کربلا نرسیدی، این راه را از دست نده. حالا که آمدهام، احساس میکنم خدا نگذاشته از قافله جا بمانم. کمی مکث میکند. به جمعیتی که آرام آرام پیش میروند نگاه میکند و ادامه میدهد: اربعین فقط عراق نیست؛ اربعین یعنی آدم دلش را راهی کند.
هرچه به کاخک نزدیکتر میشویم، جمعیت بیشتر میشود، دیگر کمتر کسی تنها راه میرود؛ گروههای خانوادگی و دوستانه به هم رسیدهاند. کودکانی که در ابتدای مسیر پرانرژی بودند، حالا روی شانه پدرها نشستهاند یا خود را به ماشینهایی که از مسیر آسفالت به سمت کاخک میروند، رساندهاند.
خورشید حالا درست بالای سر ایستاده است، عرق از پیشانی مردم سرازیر شده، کفشها خاکی شدهاند، پاها خستهاند. اما عجیب است؛ هرچه جسم خستهتر میشود، حال دلها سبکتر به نظر میرسد.
در این میان، مردی که بطریهای آب را میان مردم پخش میکند، زیر لب جملهای میگوید که تا پایان مسیر در ذهنم میماند: راه که برای حسین(ع) باشد، خستگیاش هم شیرین است.