پیام خراسان - بیرجند- همزمان با تشییع باشکوه رهبر شهید انقلاب، مشهد یکپارچه اشک و اندوه شد و صحنههایی فراموشناشدنی در قاب دوربینها ثبت شد.
خبرگزاری مهر، گروه استانها - حکیمه بهمنزاده: هوای مشهد در ظهر هجدهم تیرماه، سوزان بود؛ اما نه سوزانتر از دلهایی که در فراق رهبر شهیدشان میسوخت. آفتاب بیرحمانه بر شهر میتابید، اما داغی که در سینه مردم خانه کرده بود، از هر گرمایی سنگینتر بود.
ما، جمعی از اهالی رسانه از بیرجند، آمده بودیم تا روایتگر همین داغ باشیم؛ روایتگر اشکهایی که بیاجازه بر گونهها میلغزید، بغضهایی که مجال شکستن نمییافت و مردمی که برای آخرین وداع، کیلومترها راه را به عشق آمده بودند.
هنوز از ایستگاه متروی بسیج بیرون نیامده بودیم که تازیانه آفتاب بر صورتهایمان نشست. نفس کشیدن زیر آسمان تیرماه دشوار بود، اما خادمان عزاداران رهبر شهید، با مهپاشها و بطریهای آب، میان جمعیت میدویدند تا شاید اندکی از سوز گرما را کم کنند. قطرههای آب بر صورت مردم مینشست، اما هیچ قطرهای توان خاموش کردن آتشی را که در دلها افتاده بود، نداشت.
سیل جمعیت اما انگار آفتاب را نمیدید. هیچکس از گرما شکایتی نداشت. همه یک مقصد را میشناختند؛ مقصدی که پایانش وداع بود. وداعی که هیچکس دلش نمیخواست فرا برسد.
اذان ظهر که در شهر پیچید، صحنهای شکل گرفت که تا همیشه در ذهن خواهد ماند. صاحبان مغازهها، مجتمعهای مسکونی، کسبه و مردم، هرچه فرش و موکت داشتند به خیابان آوردند تا عزاداران نماز ظهر را بر زمین داغ نخوانند. خیابان، ناگهان به شبستانی بزرگ تبدیل شد؛ شبستانی که هزاران دل شکسته در آن، قامت بستند.
ما نیز حوالی حسینیه هراتیها نماز خواندیم و دوباره راه افتادیم؛ راهی خیابان امام رضا(ع)، جایی که هر لحظه بر موج جمعیت افزوده میشد.
همه آمده بودند...
هنوز دو ساعت تا آغاز رسمی مراسم باقی مانده بود، اما خیابانها دیگر جایی برای قدم برداشتن نداشت. پیر و جوان، زن و مرد، کودک و نوجوان، همه آمده بودند.
نگاهم به مردی افتاد که لباس قوم بختیاری بر تن داشت؛ چند قدم آنطرفتر جوانی لباس امدادگری پوشیده بود تا اگر کسی در ازدحام حالش بد شد، بیدرنگ کمکش کند.
در میان جمعیت، زائرانی از پاکستان را دیدیم. وقتی مقابل دوربین ایستادند، از عشقشان گفتند؛ از اینکه رهبر شهید را تنها متعلق به ایران نمیدانستند، بلکه او را رهبر جهان تشیع میخواندند. کلماتشان ساده بود، اما اشکهایی که میان جملههایشان مینشست، از هر سخنی رساتر بود.
راه افتادیم و دوباره در دل جمعیت گم شدیم. دیگر نمیشد گفت خیابان است؛ دریایی بود از انسان. موجی که هر لحظه بزرگتر میشد و ما تنها قطرهای میان آن بودیم.
پرچمهای سهرنگ ایران در باد میرقصیدند، پرچمهای سرخ انتقام بر فراز سرها بالا بود و نوحهها در هم میپیچید. هر قدم، روایتی تازه داشت.
ساعت حدود یکونیم بعدازظهر بود. باید عکسها و مصاحبهها را برای تحریریه میفرستادیم، اما اینترنت، زیر بار این همه جمعیت از نفس افتاده بود. اما خبرنگار حتی در سختترین لحظهها هم نمیتواند مأموریتش را زمین بگذارد.
به یکی از هتلهای بزرگ خیابان امام رضا(ع) رفتیم؛ شاید بتوانیم از اینترنت آنجا استفاده کنیم.
تصویری از یک همدلی
اما آنچه در هتل دیدیم، از اینترنت مهمتر بود. لابی هتل به پناهگاهی برای عزاداران تبدیل شده بود. کسانی که از شدت گرما بیحال شده بودند، روی صندلیها نشسته بودند و کارکنان هتل با آب خنک، شربت و امکانات اولیه از آنان پذیرایی میکردند.
یکی از مسئولان هتل گفت سالن طبقه پایین را برای استراحت عزاداران آماده کردهایم؛ هرکس حالش مساعد نیست، میتواند آنجا استراحت کند.
آن روز، مشهد فقط میزبان یک مراسم نبود؛ شهر، خودش عزادار بود و هرکس هرچه داشت، بیدریغ در طبق اخلاص گذاشته بود.
ساعت از دو گذشته بود. در محدوده امام رضا(ع) ۱۹ مستقر شدیم. قصد ورود به یکی از کوچهها را داشتیم که امدادگری از هلالاحمر با التماس گفت: «خواهش میکنم وارد این مسیر نشوید؛ جمعیت بیش از حد متراکم است و ممکن است حادثهای رخ دهد.»
حرفش را پذیرفتیم و در جای خود ماندیم؛ در میان مردمی که هرکدام، سوژهای برای روایت بودند.
چشمم به نوجوانانی افتاد که از درختهای کنار خیابان بالا رفته بودند. نه برای تماشا، بلکه برای اینکه شاید آخرین نگاهشان به تابوت رهبر شهید بیفتد.
انتظار، سختترین بخش آن روز بود
منتظر ماندیم... و چه انتظار تلخی بود؛ اینکه بدانی قرار است، پیکر مردی که سالها با صلابت بر بلندای انقلاب ایستاده بود را در میان پرچم ایران بدرقه کنی.
جوانی چفیه سبزی را روی صورتش کشیده بود. صورتش دیده نمیشد، اما لرزش شانههایش، همه چیز را میگفت.
چند قدم آنطرفتر، مادری بیاختیار بر سر میزد و زیر لب چیزی زمزمه میکرد که میان صدای گریهها گم میشد و ما همچنان منتظر ماندیم...
امان از اشکهای مزاحم
ساعت از پنج عصر گذشته بود. روی پلههای مغازهای ایستاده بودیم که ناگهان صدای مداحی بلندتر شد. جمعیت به یکباره به حرکت درآمد. موجی عظیم خیابان را فرا گرفت.
همه فهمیدند... پیکر رسیده است. آن لحظه دیگر هیچکس خودش نبود. بغضها شکست. صدای گریه، ناله و صلوات در هم آمیخت. در درونت با خودت میجنگی؛ با اشکهایی که اجازه نمیدهند خوب ببینی. با خودت میگویی: ای اشکهای مزاحم... کنار بروید... بگذارید برای آخرین بار آقای شهیدم را ببینم... بگذارید ببینم مردی را که سالها قامتش مایه آرامش یک ملت بود و امروز، آرام در میان پرچم سهرنگ ایران آرمیده است.
ثانیهها بیرحمانه میگذرند. هنوز نگاهت سیر نشده که خودرو از مقابل چشمانت عبور میکند و آرامآرام در میان انبوه جمعیت دور میشود.
چشمها تا دقایقی طولانی همان مسیر را دنبال میکردند؛ مسیری که انتهایش به گنبد طلایی حضرت علی بن موسیالرضا(ع) ختم میشد.
شاید اگر قرار نبود این عزیز وطن در جوار امام رئوف آرام بگیرد، تحمل این داغ برای دلهای سوخته مردم ممکن نبود.
مأموریت هیچگاه تمام نمیشود
بعد از وداع، تصور میکردیم همه چیز تمام شده است. اما نه... سیل جمعیت هنوز جاری بود. مردم از نیروهای انتظامات میپرسیدند چگونه خود را به صفوف نماز برسانند.
برخی از صبح در اطراف حرم مانده بودند تا بتوانند در نماز بر پیکر رهبر شهید حضور داشته باشند و آنان که جا مانده بودند، میگفتند اگر داخل حرم هم نشود، در خیابانهای اطراف نماز میخوانیم.
این مردم، هیچگاه اهل رفع تکلیف نیستند. از همان لحظهای که خبر شهادت حضرت آیتالله شهید سید علی حسینی خامنهای منتشر شد، گویی مأموریتی بر دوش خود احساس کردند؛ مأموریتی که با گذشت روزها نهتنها سبکتر نشد، بلکه هر روز رنگ تازهای گرفت.
از حضور در تجمعهای مردمی و بدرقه شهدای جنگ تحمیلی سوم گرفته تا راهپیماییهای حماسی، از اشکهای روزهای داغ تیر تا امروز که تهران، قم و مشهد، هر یک صحنه خلق حماسهای ماندگار در تشییع رهبر شهید انقلاب شدند.
آن روز، مشهد فقط یک شهر نبود؛ قلب تپنده ایران بود.
خیابانهایش اشک میبارید، گنبد طلاییاش آغوش گشوده بود و میلیونها دل، یکصدا برای مردی میتپید که سالها تکیهگاهشان بود.